۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه

قرنتیان دوم باب ۵ آیه ۱۸ تا ۲۰


    ۱۸ تمام این نیکویی ها از سوی خدایی است که بخاطر فداکاری عیسی مسیح ، ما را با خود آشتی داده است ، و این مسئولیت را به ما سپرده تا پیغام این آشتی را به دیگران نیز برسانیم و ایشان را بسوی لطف الهی رهنمون شویم. ۱۹ پیغام ما اینست که خدا در مسیح بود و مردم را به آشتی با خود فرا می خواند تا گناهانشان را ببخشاید و آثار آن را پاک نماید. ۲۰ ما سفیران مسیح هستیم . خدا بوسیله ما با شما سخن می گوید. وقتی ما چیزی را از شما درخواست می کنیم ، مانند اینست که مسیح آن را از شما می خواهد. بنابراین ، از جانب او از شما می خواهیم که لطف و محبت خدا را رد نکنید و با او آشتی نمایید.

امثال باب ۶ آیه ۱۶ تا ۱۹


   ۱۶ هفت‌ چیز است‌ كه‌ خداوند از آنها نفرت‌ دارد: ۱۷ نگاه‌ متكبرانه‌، زبان‌ دروغگو، دستهایی‌ كه‌ خون‌ بی‌گناه‌ را می‌ریزند، ۱۸ فكری‌ كه‌ نقشه‌های‌ پلید می‌كشد، پاهایی‌ كه‌ برای‌ بدی‌ كردن‌ می‌شتابند، ۱۹ شاهدی‌ كه‌ دروغ‌ می‌گوید، شخصی‌ كه‌ در میان‌ دوستان‌ تفرقه‌ می‌اندازد.

یوحنا باب ۱۲ آیه ۲۵


   ۲۵ اگر در این دنیا به زندگی خود دل ببندید، آن را بر باد خواهید داد؛ ولی اگر از جان و زندگی خود بگذرید، به جلال و زندگی جاوید خواهید رسید.

عقل یا ایمان؟



رابطۀ عقل و ایمان همواره به‌عنوان یکی از مباحث بحث‌برانگیز مطرح بوده است. تاریخ تفکر به‌خصوص در مغرب‌زمین گواه آن است که اندیشمندان در طی برهه‌های مختلف، راه نیل به حقیقت را گاه به مدد عقل صرف یا ایمان صرف و یا تلفیقی از این دو به‌تصویر می‌کشیدند. برای نمونه پاسکال می‌گوید: "دل برای خود دلایلی دارد که عقل از آن بی‌خبر است." همچنین ترتولیان یکی از آبای کلیسا می‌گوید: "چه رابطه‌ای بین اورشلیم (مهد ایمان آن روزگار) و آتن (مهد تفکر در آن زمان) وجود دارد؟"
علت چنین تمایزی بین عقل و ایمان آن است که متفکرین بر این باور بودند که عقل و ایمان دو طریق متفاوت نظر به حقیقت‌اند. به بیان دیگر، جهان‌بینی عقل با به‌کارگیری ابزار متفاوت، مسیر و جاده‌ای متفاوت از طریق دل در پیش می‌گیرد. از این رو طریق کشف حقیقت به مدد عقل، راه منطق، استدلال‌ و کسب معرفتی عینی (Objective) است، حال آنکه طریق دل، مکاشفه و نور باطنی و کسب معرفتی ذهنی (Subjective) است. آری از سوی عارفان راه شناخت خدا "ناز" و دلدادگی است، اما از سوی فیلسوفان، "راز" و منطق‌‌پردازی است. بدین‌سان عقل و ایمان در حیطۀ قلمرو خاص خود، دو نوع معرفت‌شناسی را به‌دست می‌دهند. بدین ترتیب دوگانه‌پنداری و دوگانه‌باوری (Dualism) تبدیل به بخش لاینفک تفکر بشر شد.
ما مسیحیان نیز گاه بر این باوریم که حقیقت را می‌توان در دو سطح و به دو گونۀ متفاوت شناخت یکی از راه عقل که ما را تا حدودی جلو می‌برد اما نوع شناختی که عرضه می‌دارد همانند ماهی‌گیری در آبی کم‌عمق است که هرگز از آن نمی‌توان مروارید بی‌مانند و بی‌نظیر شناخت را صید کرد و راه دیگر راه دل است که ما را به ژرفای بی‌انتهای معرفت می‌برد و آنجاست و تنها آن زمان است که حقیقت خالص و خلص و پالایش‌یافته از گزند عقل دست‌یافتنی می‌گردد. از این‌رو می‌توان ایمانداران را نیز به دو دسته تقسیم کرد. گروه اول آنانی ‌هستند که می‌کوشند به یاری تفکر و قرائن علمی دلایل عقلی برای ایمان خود بیابند و ایمان خود را منطق‌پذیر سازند و گروه دیگر، از این ابزارهای انسانی دست شسته، به‌مدد مکاشفه و نور باطنی به خود حقیقت دست می‌یابند زیرا که برای برخی از آنان، ایمان اساساً مقوله‌ای عقل‌ستیز است.
اما آیا به‌راستی عقل و ایمان دو تور متفاوت برای صید حقیقت‌اند؟ نقطۀ آغاز شکاف و دوگانه‌باوری بین عقل و ایمان کجاست؟ پیامد‌های این دوگانه‌باوری چه می‌باشند؟ چه رابطه‌ای بین عقل و ایمان در طی تاریخ تفکر برقرار بوده است؟ آیا عقل و ایمان ضد یکدیگرند یا آنکه مکمل هم‌اند و یا اساساً هیچ نقطۀ تماسی با یکدیگر ندارند؟ در نهایت آیا می‌توان به‌نوعی معرفت‌شناسی رسید که در آن به جهان‌بینی مشترکی بین عقل و ایمان دست یافت؟ و آیا سرانجام می‌توان از تفکیک مؤمنان مسیح به دو گروه عقل‌گرا و ایمان‌گرا دست شست؟ شایان ذکر است که این مقاله رابطۀ علم و دین‌ را به‌عنوان یکی از مصادیق بارز مبحث عقل و ایمان در نظر می‌گیرد.

آغاز شکاف: دوگانه‌پنداری

اگر یونان باستان را به‌عنوان مهد تفکر بشر در نظر بگیریم، افلاطون با معرفی "جهان سایه‌ها" و تمایز وجودی آن از "جهان حقایق"، معرفت‌شناسی را به دو بخش تقسیم کرد. بنا بر نظر افلاطون جهانی که در آن می‌زیییم تنها سایه‌ای از حقایقی است که در جهان دیگر وجود دارد. فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی دکارت نیز با تأکید بر تمایز ذهن و ماده بر این شکاف دامن زد. برای افلاطون حقیقت در جهانی دیگر وجود داشت، حال آنکه برای دکارت شناخت حقیقت از تفکر شخصی آغاز می‌شد. این شکاف در عرصۀ علم روانشناسی نیز به‌چشم می‌خورد.
فروید از دو نوع شناخت صحبت به میان آورد: یکی شناخت جهان عینی به‌مدد ابزارهای علمی و دیگری شناخت جهان درون خود به یاری آگاهی از ساختارهای تشیکل‌دهندۀ روان شخص. در عرصۀ الهیات نیز خدا را هم می‌توان تا حدی به مدد عقل شناخت اما برای آنکه به ریسمان‌های غیر‌قابل تماس معرفت الهی چنگ زنیم می‌باید از طریق دل قدم در این دریای بی‌کران معرفت الهی گذاریم. بدین‌سان در‌می‌یابیم که شکاف عقل و ایمان (علم و دین) به دیرپایی دید تفکر بشر بوده است. به‌طور کلی می‌توان تفکر بشر در مغرب زمین را به سه دورۀ عمده تقسیم کرد که عبارتند از دورۀ پیش از مدرنیسم، مدرنیسم و دورۀ پسامدرن. هر یک از این دوره‌ها تأکیدات خاصی بر مقوله عقل و ایمان می‌گذارند که بررسی اجمالی دستاوردهای هر یک از آنها می‌تواند نور تازه‌ای بر مبحث ما بیافکند.
شکاف عقل و ایمان (علم و دین) به دیرپایی دید تفکر بشر بوده است.
دورۀ پیش از مدرنیسم
در دوره پیش از عصر خرد (مدرنیسم) که اساساً قرون وسطی محور اصلی آن را تشکیل می‌دهد، ایمان و اعتقاد مذهبی بر همۀ حیطه‌های حیات بشر احاطه داشت. ایمان محور عقل و دانش تلقی می‌شد. اگر خداوند نور معرفت خود را بر بشر ساطع نمی‌ساخت، دستیابی به دانش امری محال بود. به‌طور کلی اساس تفکر این دوره را می‌توان در دیدگاه توماس آکوئیناس خلاصه کرد: "ایمان مکمل عقل است." عقل بشر توانایی شناخت خدا را دارد اما انسان به یاری نور ایمان از مرزهای محدود عقل فراتر می‌رود. بدین ترتیب در دورۀ پیش از مدرنیسم، ایمان در مقابل عقل قرار نمی‌گرفت و در واقع به مدد آن می‌شتافت. عقل زیرمجموعۀ ایمان تلقی می‌شد و در خدمت ایمان عمل می‌کرد.
مدرنیسم
عصر خرد به دوره‌ای از تفکر بشر اطلاق می‌شود که در آن عقل به‌عنوان محور معرفت در برابر ایمان قدعلم کرد. الگوی تفکر بشر که در دوره پیش از مدرنیسم "ایمان‌گرایی" بود حال با چرخشی کامل به "عقل‌گرایی" تبدیل شد. دکارت فرمول شناخت را "فکر می‌کنم، پس هستم"، معرفی کرد. به بیان دیگر عقل و استدلالات غیرقابل انکار منطقی که بر همه چیز به دیدۀ شک می‌نگریست تا به معرفتی با یقین کامل دست یابد، جایگزین ایمان از ابتدا مفروض شد. بله، صدای خرد از درون بر صدای مکاشفه در خارج از خود غلبه یافت.
پس از دکارت، عمانوئل کانت معرفت را به دو حیطۀ کاملاً مجزا از یکدیگر تقسیم کرد. یکی را قلمرو علم (شناخت پدیدارها) نامید و دیگری را قلمرو اخلاق. مطابق نظر کانت خدا را در حیطۀ تحقیقات علمی که به شناخت هرچه بیشتر طبیعت می‌انجامد نمی‌توان شناخت. بدین ترتیب ایمان و مذهب به قلمرو کوچکی از حیات بشر تبدیل شد زیرا که اساساً ایمان را نمی‌توان به مدد ابزارهای علمی سنجید و هرچه از نظر عقلی سنجش‌پذیر نیست، طبعاً به حاشیه رانده می‌شد. عصر خرد ایمان را تبدیل به قلمرو خصوصی زندگی فرد کرد و عقل با توسل به ابزارهای علمی بر همۀ عرصه‌های حیات بشر سایه افکند. در این دوره ایمان فقط زیرمجموعۀ عقل محسوب نمی‌شد بلکه تبدیل به مقوله‌ای شخصی و خصوصی شد.
دوره پسامدرن
دورۀ تفکر پس از مدرنیسم را عصر پسامدرن می‌نامند. اگر ویژگی بارز عصر خرد (مدرنیسم) را حاکمیت عقل بر حیات بشر بدانیم، که در آن اصل دستیابی به حقیقت عینی از ابتدا مسلم فرض می‌گردد، عصر پسامدرن عصر آغاز حاکمیت هنر و خلاقیت است. در دوره پیش از مدرنیسم "ایمان" طریق و جادۀ شناخت حقیقت بود، اما مدرنیسم "عقل" را جایگزین ایمان کرد و حال در دورۀ پسامدرن اساساً حقیقت خلق می‌گردد.
حقیقت محصولی نیست که باید در خارج از خود آن را جستجو کرد (نگاه به خدا در دوره پیش از مدرنیسم) و یا به‌مدد ابزارهای عقلی با یقین کامل بدان رسید (نگاه به طبیعت در دورۀ مدرنیسم)، بلکه حقیقت جلوه‌ها و خاستگاه بی‌نهایت دارد. هر انسان و هر جامعه‌ای حقیقت را از منظر خود می‌بیند (اصطلاح عظمت در نگاه توست) و به بیان دیگر حقیقت را می‌آفریند. بنابراین نمی‌توان و اساساً اشتباه است که بخواهیم حقیقتی نهایی را برای بشر در نظر بگیریم. اصالت حقیقتی که من می‌شناسم با حقیقتی که تو می‌شناسی اگر در خدمت هنر و خلق زیبایی باشد یکسان است.
در دوره پیش از مدرنیسم "ایمان" طریق و جادۀ شناخت حقیقت بود، اما مدرنیسم "عقل" را جایگزین ایمان کرد و حال در دورۀ پسامدرن اساساً حقیقت خلق می‌گردد.
همانگونه که دیدیم رابطۀ عقل و ایمان در برهه‌های مختلف تاریخ تفکر بشر دستخوش تغییرات شگرفی شده است. مدرنیسم با بهره‌مندی از دستمایه‌های تفکر دکارت و کانت، بر شکاف عقل و ایمان دامن زد حال آنکه عصر پسامدرن محور خارجی برای تشخیص حقیقت را چه از منظر عقل و یا ایمان از میان برد.

مریم مادر عیسی



مگر می‌شود از ناصرۀ جلیل آن دهکدۀ دور افتاده در آن ناحیۀ محقر چیزی خوب بیرون بیاید؟ (یوحنا ۱:‏۴۶). اما از همین شهر محقر جلیل بود که خدا مریم باکره را برگزید تا مادر عیسی گردد. (متی۱:‏۲۱-۲۳).

مریم زنی آگاه و در انتظار وعدۀ خدا

همه چیز از همین جای محقر شروع شد. درک مریم از کتاب‌مقدس و تمایل او به اطاعت از خدا نشان می‌دهد که چقدر کلام خدا در او ریشه دوانیده بوده و به‌خوبی از پیشگویی اشعیای نبی خبر داشت که می‌گفت: «باکره‌ای آبستن شده، پسری به‌دنیا خواهد آورد و او را عمانوئیل خواهند نامید» (اشعیا ۷:۱۴).
آنچه که خدا از مریم می‌خواست با افتخارترین مسئولیتی بود که به یک زن عطا شده بود و مریم در مقابل این مسئولیت، اعتماد کامل خود را به خدا عرضه کرد؛ او تمامی وجود خود را به روح‌القدس تسلیم نمود (لوقا ۱:‏۳۴-۳۵). خبری که مریم از فرشته شنید دور از انتظار بود. اما او خود را با شادی تسلیم این خبر نمود. این مطلب را در نغمۀ شادی او می‌یابیم که در آن خداوند را جلال می‌بخشد (لوقا ۱:‏۴۶-۵۵). مریم وسیله‌ای در دست خدا بود و مجرای برکت برای تمامی بشر شد.
فراموش نکنیم که مریم شخصی گمنام در شهر بزرگی نبود که در آن کسی، کسی را نشناسد. او در یک دهکدۀ کوچک مشرق زمین زندگی می‌کرد، در جایی که همه یکدیگر را می‌شناختند. به‌علاوه باید به‌ یاد داشته باشیم که برخلاف امروزه که نامزدی، بین دو طرف تعهدی رسمی ایجاد نمی‌کند، از دید فرهنگ یهود، نامزدی دو نفر، در بین زن و مرد از هر نظر پیوندی رسمی ایجاد می‌کرد. این نامزدی معمولاً یک سال طول می‌کشید. مریم و یوسف هم نامزد بودند ولی در طول دوران نامزدی خود با هم زیر یک سقف زندگی نمی‌کردند. پس طبیعتاً زمانی که مریم خبر حاملگی خود را به یوسف داد می‌بایست برای او ضربه‌ای سنگین بوده باشد و تصمیم یوسف برای رها کردن مریم آن هم بدون سر و صدا دور از انصاف نبود.
همان شب یوسف رویایی دید که در آن خدا به او فرمود که بچه‌ای که در شکم مریم است از روح‌القدس می‌باشد (متی ۱:‏۱۹-۲۱). این برای یوسف کافی بود. یوسف هم با پیشگویی اشعیا ۷:‏۱۴ آشنا بود. شاید مریم می‌توانست با تمام دنیا با شجاعت روبرو شود، چرا که خود به‌خوبی می‌دانست که او و یوسف ابداً از نظر جسمی یکدیگر را لمس نکرده‌اند. اما اعتمادی که یوسف به مریم داشت، بر قدرت مریم می‌افزود. در جایی که اگر در کوچه‌های دهکده قدم می‌زدی همه را می‌شناختی هنگامی که مریم بین مردم رفت و آمد می‌کرد، اعتماد و باوری که نسبت به خدا داشت او را قادر می‌کرد که با سرافرازی گام بردارد.
داستان زندگی مریم انسان را به‌هیجان می‌آورد ولی آیا همه او را به‌درستی درک کرده‌اند؟! برخی از مسیحیان با چشم بسته او را عزت و جلال می‌دهند بی‌آنکه با آنچه که کتاب‌مقدس در مورد او می‌گوید، آشنا باشند. از سوی دیگر نیز، هستند مسیحیانی که بر او و شخصیت والایش نگاهی گذرا دارند. همین مطلب انگیزه‌ای بود که این نوشته را "فراتر از آخور" بنامم. در روزهای کریسمس مریم فرد محبوب تمامی دنیاست. شخصیتی که در کنار صحنۀ آخور ظاهر می‌شود، در شکل و شمایلی پلاستیکی، چوبی و حتی کنده‌کاری شده در مرمر! چقدر باعث تأسف است که به‌محض آنکه کریسمس تمام می‌شود این شکل و شمایل‌ها هم گردگیری شده، بسته‌بندی گردیده و تا کریسمس بعد در انبار جا داده می‌شوند. موعظه‌های زیادی در مورد استر، روت، مریم و مرتا می‌شنویم، لیکن داستان مریم صرفاً در مدارس و در کلیساها فقط و فقط در هفته کریسمس بازگو می‌شود.
بسیاری از ما هنوز هم در همان صحنۀ آخور باقی مانده‌ایم و دوست داریم با مریم و عیسی کوچولو باقی بمانیم و فراتر نرویم. متأسفانه بسیاری از مردم در سراسر دنیا نمی‌دانند که عیسی رشد کرده و جان خود را در راه ما فدا نموده، از مردگان زنده شده و به آسمان صعود کرده و روزی بازخواهد گشت.

مریم مادری نمونه و با درایت

مریم زنی خانه‌دار بود. عیسی را از زمان بچگی تا بزرگسالی تر‌ و خشک کرده و تربیت نموده بود. مریم نمونه‌ای است برای ما والدین که از او پیروی کنیم. او سرسپردۀ دعوت خود بود. سرسپردگی او به عیسی در مقام مادر، فقط منحصر به زمان تولد در آخور نبود، آخور شروع این سرسپردگی بود. یکی از دوستان من تعریف می‌کرد که بعد از زاییدن پسرش، زمانی‌که هیجان‌ها فروکش کرده و شوهرش بعد از یک هفته تعطیلی باز به سر کار رفته بود، به‌ناگاه متوجه شد که در عرض یک هفته تبدیل به یک مادر شده است! زمانی‌که چشم را به بچه‌اش ‌دوخت این فکر در ذهن او متجلی شد که این بچه تمامی ۲۴ ساعت از شبانه روز توجه و مراقبت او را لازم دارد، این فکر باعث شد که دست و پای خود را گم کند، می‌دانست که با این بچه نمی‌تواند مثل رادیو و تلویزیون رفتار کند و هر وقت که دلش بخواهد دگمۀ خاموش را بزند. بله، مسئولیت مریم در قبال عیسی هم مسئولیتی بود برای تمام زندگی او بر روی زمین.
مریم چه الگو و هدف والایی برای ما والدین به‌جا گذاشته است. به‌یاد داشته باشیم که بچه‌ها به ما احتیاج دارند؛ نه صرفاً به‌خاطر وابستگی آنها به والدین در دوران کودکی. ما باید مانند مریم این مطلب را درک کنیم که مسئولیت ما در قبال فرزندانمان فراتر از دوران کودکی است. بیایید نه تنها شروعی مستحکم و استوار برای فرزندانمان به‌وجود بیاوریم بلکه به‌عنوان پدران و مادران، والدین روحانی، مسئولیت و سرسپردگی ما در قبال فرزندانمان برای تمامی طول زندگی آنها باشد- تا آنجایی که خدا به ما عمر عطا می‌کند.

مریم مادری خدا‌ترس و آزاد‌اندیش

پس از وقایع تولد عیسی، بی‌شک مریم خوشحال بود که پس از مدتی فراری بودن و زندگی پناهندگی، باز به زندگی عادی خود بازگردد و به سر خانه و زندگی خود رود. دوباره آشپزی کند و بدون ترس از اینکه کسی قصد کشتن عیسی را داشته باشد، زندگی کند.
از همان سال‌های کودکی، مریم کلام خدا را به عیسی یاد داد، «ای اسرائیل بشنو، یهوه، خدای ما، یهوه واحد است. پس یهوه خدای خود را به تمامی جان و تمامی قوت خود محبت نما . . . آنها را به دقت به پسرانت تعلیم نما . . .» (تثنیه۶:‏۴-۷). مادر خدا ترس چه اثر مهمی در زندگی فرزند خود دارد. ابراهام لینکن چنین گفته است: «کسی که مادری خداترس دارد هرگز فقیر و بیچاره نیست.»
احتمالاً عیسی در سن پنج سالگی به مدرسه رفته است. مریم نیز مانند دیگر والدین یاد گرفت که به فرزند خود اجازه دهد که دوران‌های مختلف زندگی را سپری کند. بسیاری از ما زمانی‌که برای اولین بار بچۀ خود را به مدرسه می‌فرستیم، از دوری آنها احساس دلتنگی می‌کنیم، انگار که فرزند خود را گم کرده‌ایم. مریم و یوسف هم چنین والدینی بودند.
زمانی‌که مریم عیسی را در آن جشن فصح اورشلیم گم کرد، هزاران فکر و خیال بد از سرش گذشت. قلب او را ترس فرا گرفته بود. هر پدر و مادری در قبال فرزندان خود مسئولیتی دارند اما مواظبت از فرزند خدا چه مسئولیت هولناکی بود. مریم و یوسف در بطن نگرانی خود، بالاخره عیسی را در معبد یافتند که با عده‌ای از معلمان یهود مباحثه می‌کرد. عیسی در قبال این وضعیت فقط یک توضیح داشت که «شما باید بدانید که مهم‌ترین چیز برای من اینست که به کار پدر خود مشغول باشم». مریم فهمیده بود که عیسی از فرمان بزرگتری تبعیت می‌کند. اما یک‌بار دیگر یاد می‌گرفت که عیسی را آزاد گذارد و در چنگ خود اسیر نسازد. به‌زودی جشن ۱۲ سالگی او را جشن می‌گرفتند که در فرهنگ آنها نشانۀ بلوغ و گذر از کودکی به جوانی بود. مریم می‌دانست که بیش از این نمی‌تواند با عیسی مثل یک کودک رفتار کند. لازم بود ذهن خود را با این فکر بیشتر آشنا کند که عیسی را باید آزاد بگذارد.
چندی بعد عیسی در اطراف شروع به موعظه کرد. با هر خطری که جان عیسی را تهدید می‌نمود، وجود مریم نیز از ترس متلاطم می‌شد. او از خطراتی که برای عیسی بود خبر داشت و به‌احتمال زیاد شب‌های زیادی بود که بیدار مانده به او فکر می‌کرد. اما می‌دانست که در این دوران باید با توکل مطیع و سرسپردۀ خدا باشد.
مانند هر مادری هنگامی که جمعیت از هر سو عیسی را احاطه نموده بودند، مریم تلاش کرد خود را به عیسی نزدیک کند. او می‌خواست او را از جمع به خانه برد تا استراحتی کرده باشد، ولی به‌تدریج متوجه شد که عیسی نمی‌تواند فقط به یک جا خود را محدود کند. او به همه متعلق بود نه فقط به خانوادۀ خود. مریم از جانب خدا ۳۰ سال قبل، این افتخار را یافته بود که نجات‌دهنده را به این دنیا بیاورد و اکنون می‌فهمید که باید بگذارد که عیسی به‌دنبال انجام نقشه‌های والایی باشد که خدا برای او دارد.

مریم زنی پیرو و شاگرد عیسی

دردناکترین تجربۀ مریم صحنۀ هولناک صلیب بود. مریم می‌دانست که خدا هم می‌داند که درد از دست دادن تنها فرزند چیست. خدای پدر با قلبی شکسته مرگ تنها فرزند خود را نگریست و آنچه که ما اغلب از یاد می‌بریم اینست که مریم هم مرگ فرزند خود را می‌نگریست. او نه می‌توانست دخالت کند و نه کاری از دستش برمی‌آمد. همانطور که شمعون پیر هم ۳۰ سال قبل پیشگویی کرده بود، خنجری قلب او را می‌شکافت. مریم تنها شخص حاضر هم در زمان تولد و هم زمان مرگ عیسی بود. او فردی بود که افتخار بزرگی نصیبش شد ولی این افتخار بزرگ بهای سنگینی هم داشت. شاید زمانی که عیسی عذاب می‌کشید قدرت تحمل دیدن او را نداشت ولی در عین حال نمی‌توانست آن صحنه را ترک کند.
آنجا در پای صلیب در حالی‌که عیسی آخرین نفس‌های خود را می‌کشید تمامی زندگی او از مقابل چشم مریم می‌گذشت، تولد او در آخور، دست‌های کوچک او که دست‌های مریم را می‌گرفت، دست‌های ماهر و قوی نجارگونۀ او، دست‌هایی که مریضان را شفا می‌داد و حالا همان دست‌ها روی صلیب میخکوب شده بود. او برای کودکی که روزی در آغوش داشت، برای مرد جوانی که بزرگش کرده بود و برای پسری که اکنون بر روی صلیب می‌مرد، گریه می‌کرد. شاید تمامی وجودش از غصه پر بود که صدای عیسی به گوشش رسید: "بانو . . ." عیسی در آخرین لحظات زندگی خود، مواظبت از مریم را به‌عهدۀ یوحنا گذاشت. در یوحنا ۱۹:‏۲۵-۲۷ آن سخنان گرانقدر آخر، که از آن به‌بعد در سراسر زندگی مریم می‌توانست انعکاس داشته باشد، نوشته شده است. کلماتی که مریم می‌توانست به آنها بچسبد و بارها و بارها آنها را به‌یاد آورد. کلماتی که ارزش همه چیز را داشت. مریم فقط پسر خود را بر روی صلیب ندید، او بره‌ای را دید که قربانی شده است: «تو باید او را عیسی بنامی، زیرا او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد بخشید.»
عیسی زندگی خود را فدای بشریت کرد. در رسالۀ قرنتیان می‌خوانیم، که اگر عیسی از مردگان برنخاست، ایمانمان ارزشی ندارد و هنوز در گناهان خود هستیم. خدا را شکر که عیسی از مردگان زنده شده است و ما امیدی داریم که محکم و استوار است. مریم هم مانند دیگر شاگردان، او را در باغ ملاقات کرد و او را پرستش نمود و شاهد این پیروزی بود.
مریم بر روی کوه زیتون زمانی‌که عیسی به شاگردان در مورد روح‌القدس تعلیم می‌داد حضور داشت. عیسی در مقابل چشمان آنها به آسمان بالا برده شد. در روز پنطیکاست ۱۲۰ نفر در بالاخانه مشغول دعا کردن بودند و مریم هم در میان آنها منتظر "وعدۀ پدر" بود.
مریم ثابت کرد که زندگی در سرسپردگی و اطاعت از خدا، زندگی پرثمری است. مریم با کلیسای اولیه همگام بود. او به آن گلۀ کوچک خدمت کرد. نه از آنها کناره‌گیری نمود و نه خود را بالاتر از آنها قرار داد.

نتیجه‌گیری

مریم علاوه بر اینکه روحی فروتن داشت و اطاعت و سرسپردگی جزو صفات شخصی او بود، در عین حال از این قدرت هم برخوردار بود که فرزند خود را در اسارت خود نگاه ندارد؛ بلکه بگذارد که او آزاد باشد و این تجربه را در سراسر زندگی‌اش پیاده کرد و الگوی زیبایی برای پیروی از خود به‌جا گذاشت.
بیایید به مریم از دید دیگری بنگریم. مریم را در شکل و شمایل چوبی و مرمری نگاه نکنید، بگذارید شمایلی که از او در ذهن شماست صورت کسی باشد که دعوت خدا را نسبت به زندگی خود شنید و در کمال وفاداری و ایمان به آن پاسخ داد. دعوتی که زندگی او را دچار فراز و نشیب‌های زیادی نمود و به راهی "فراتر از آخور" کشاند.

آیا عیسی از باکره متولد شد؟



معجزۀ تولد عیسی از باکره، انسان‌های بسیاری را در حیرت فرو برده است و در واقع آنها را از پذیرش حقیقت مسیحیت باز داشته است. با این وجود، کتاب‌مقدس اعلام می‌دارد که خدا تصمیم گرفت که ورود پسرش به دنیای انسان‌ها معجزه‌آمیز باشد.
اشعیای نبی هفتصد سال پیش از تولد مسیح گفت: «اینک باکره حامله شده پسری خواهد زائید و نام او را عمانوئیل خواهند خواند» (اشعیا ۷:‏۱۴).
عهدجدید انجام نبوت اشعیا را ثبت می‌کند: «و در ماه ششم جبرائیل فرشته از جانب خدا به شهری از جلیل فرستاده شد که ناصره نام داشت، تا نزد باکره‌ای مریم نام برود. مریم نامزد مردی بود یوسف نام از خاندان داود ...
فرشته وی را گفت: «ای مریم مترس! لطف بسیار خدا شامل حال تو شده است. اینک آبستن شده پسری خواهی زائید که باید نامش را عیسی بگذاری.»
مریم از فرشته پرسید: «این چگونه ممکن است زیرا من با مردی نبوده‌ام.»
فرشته پاسخ داد: «روح‌القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند از این رو، آن مولود مقدس و پسر خدا خوانده خواهد شد. . . . زیرا نزد خدا هیچ امری ناممکن نیست»» (لوقا ۱:‏۲۶-۲۷، ۳۰-۳۱، ۳۴-۳۵، ۳۷)!
تولد او از باکره به‌عنوان یک واقعیت تاریخی در کتاب‌مقدس ثبت شده است. نویسندگانی که این داستان را ثبت کرده‌اند عبارت بودند از متی- شاهد رخدادهای دوران زندگی عیسی- و لوقا، پزشکی که امور بسیاری در زندگی مسیح را از دیدگاه مادر او، مریم، ارائه می‌کند.
متن‌های اناجیل متی و لوقا معتبر هستند و هیچ‌گونه مدرکی دال بر این مطلب وجود ندارد که این قسمت‌ها بعداً به متن اصلی اضافه شده باشند. کلیسا نیز از همان بدو امور، به آموزۀ تولد از باکره ایمان داشت.
"ایگناتیوس"(Ignatius) که در اوایل قرن دوم می‌زیست، نامه‌ای به افسسیان نوشت و در آن اظهار داشت: "زیرا خدای ما، عیسی مسیح، با قدرت الهی در رحم مریم جا گرفت و نه فقط از خاندان داود، بلکه از روح‌القدس بود."
دلایل بسیاری برای ضروری بودن تولد از باکره وجود دارند. کتاب‌مقدس تعلیم می‌دهد «کلمه‌ای که جسم گردید، از همان آغاز با خدا بود» (یوحنا ۱:۱). واقعیت وجود ازلی مسیح، بارها در عهدجدید شهادت داده شده است (یوحنا ۸:‏۵۸ ؛ فیلیپیان ۲:‏۵-۱۱؛ کولسیان ۱:‏۱۵-۱۶).
هنگامی که عیسی به‌دنیا آمد، همچون ما موجودی نبود که تازه به دنیا آمده باشد، بلکه پسر ازلی خدا بود. تولد یافتن و آمدن به این دنیا از طریق یک باکره مستلزم دخالت الهی بود، و این دقیقاً همان چیزی است که اناجیل ثبت کرده‌اند.
دلیل دیگری که بر مبنای آن عیسی باید از باکره به‌دنیا می‌آمد، طبیعت بی‌گناه او بود. یک تعلیم اساسی عهدجدید آن است که عیسی از زمانی که به‌دنیا آمد تا روزی که جان داد، بی‌گناه بود. او برای آنکه یک قربانی کامل باشد، باید به‌گونه‌ای معجزه‌آسا وارد دنیا می‌شد. بنابراین تنها راه موجود، تولد از باکره بود.
علاوه بر این، اگر عیسی فرزند یوسف بود نمی‌توانست ادعای حقوق قانونی برای رسیدن به تخت داود را داشته باشد. برطبق نبوت ارمیا ۲۲:‏۲۸-۳۰، امکان نداشت که پادشاهی در اسرائیل باشد که از ذریت کنیاهو باشد، و متی ۱:‏۱۲ نقل می‌کند که یوسف از نوادگان یکنیا (همان کنیاهو) بود. اگر یوسف پدر عیسی بود، او قانوناً نمی‌توانست تخت داود را به ارث ببرد.
تولد مسیح از باکره نه تنها یک واقعیت تاریخی است، بلکه هنگامی که کلیۀ داده‌ها و اطلاعات را در نظر می‌گیریم، متوجه می‌شویم که این یک واقعیت تاریخی و ضروری بوده است.
آیا مخالفت‌ها با مسئله تولد از باکره از چنان اعتبار قانونی برخوردارند که امروزه ما نتوانیم به آن ایمان داشته باشیم؟
احتمالاً راه‌های دیگری هم وجود داشتند که خدا می‌توانست یکی از آنها را برای فرستادن پسرش به دنیا انتخاب کند، لیکن واقعیت این است که راه انتخابی او برای انجام این کار به‌وسیلۀ تولد از باکره بود.
اناجیل این واقعیت را ثبت کرده‌اند که مریم و یوسف تا زمان تولد مسیح با یکدیگر رابطۀ زناشویی نداشتند، و «اما با او همبستر نشد تا او پسر خود را به‌دنیا آورد؛ و یوسف او را عیسی نامید» (متی ۱:‏۲۵).
اگرچه تولد از باکره به‌عنوان یک واقعیت تاریخی مطرح شد و برخی امور باعث شدند تا تولد از باکره ضروری گردد، هنوز هم عدۀ بسیاری هستند که فریاد اعتراضشان نسبت به این واقعه بلند است.
مشکل اصلی این قبیل افراد در مورد تولد از باکره، معجزه بودن آن است. کتب مقدسه این واقعه را اتفاقی معمولی قلمداد نمی‌کنند، بلکه آن را یک عمل ‌فراطبیعی از جانب خدا می‌دانند. اگر کسی به‌امکان وقوع معجزه اعتقاد داشته باشد، نباید معجزۀ تولد از باکره برایش مشکل خاصی ایجاد نماید.
ممکن است از خود بپرسیم که مگر تولد از باکره معجزه‌ای بزرگتر از غذا دادن به ۵۰۰۰ نفر یا راه رفتن عیسی بر روی آب است؟ اگر خدای قادر مطلقی وجود داشته باشد که "گفت" و تمام آفرینش شکل گرفت، تولد از باکره فراتر از توانایی او خواهد بود؟
عموماً اعتراضی که به‌ واقعیت تولد از باکره می‌شود آن است که این پدیده از لحاظ زیست‌شناسی امکان‌پذیر نیست و مردمی آن را پذیرفتند که از این امور اطلاعی نداشتند. "سی.اس.لوئیس" (C.S.Lewis) نکاتی راجع به این دیدگاه را مطرح ساخت:
"بنابراین، چنین سخنانی را از مردم خواهید شنید: مسیحیان اولیه معتقد بودند که مسیح پسر یک باکره است، اما می‌دانیم که این امر از لحاظ علمی ممکن نیست." گویا نظر این افراد چنین است که ایمان به معجزات زمانی در بین مردم رایج بود که انسان‌ها به‌قدری از کار طبیعت بی‌اطلاع بودند که درک نمی‌کردند معجزه یعنی امری برخلاف آن.
"لحظه‌ای تأمل نشان می‌دهد که این حرف بسیار احمقانه است. وقتی که یوسف دریافت که نامزد او نوزادی خواهد زایید، تصمیم گرفت که او را ترک کند و این کار او غیرطبیعی هم نبود. چرا؟ زیرا او نیز مانند پزشکان امروزی متخصص زنان می‌دانست که زنان در روند عادی طبیعت بچه‌دار نخواهد شد مگر آنکه با مردی همبستر شده باشند."
"شکی نیست که پزشکان امروزی متخصص زنان دربارۀ تولد و بارداری مطالب بسیار زیادی می‌دانند که یوسف از آنها بی‌اطلاع بود. لیکن آن امور ربطی به نکتۀ اصلی ندارند _ این‌که تولد از باکره برخلاف روند عادی طبیعت است. و یوسف نیز یقیناً این را می‌دانست" (معجزات، نیویورک، انتشارات مک‌میلان، ص ۴۸).
برخی تلاش کرده‌اند که تولد از باکره را با دنبال کردن آن در اساطیر یونانی یا بابلی شرح دهند. به‌نظر آنان، نویسندگان انجیل این داستان را از اساطیر روزگار خودشان به‌عاریت گرفته‌اند.
این نظر با واقعیت‌های موجود تناسبی ندارد، زیرا هیچ قهرمانی در اساطیر بت‌پرستان وجود ندارد که در مورد تولدش ادعای تولد از باکره شده باشد. به‌علاوه، اینکه یک ذهن یهودی چنین داستانی را از اساطیر گرفته و ساخته باشد، غیرقابل تصور است.
در میان یونانیان، بابلی‌ها و مصری‌ها گفته می‌شد که خدایان بسیاری به‌طریق‌های غیرمعمول به‌دنیا آمده‌اند، لیکن اغلب آنها هرگز حتی وجود خارجی هم نداشته‌اند. شرح این تولد‌‌ها آکنده از عناصر آشکار اساطیری است که به‌طور کلی اثری از آنها در روایت‌های انجیل دیده نمی‌شود. شرح این تولد‌ها به صورت گزارش‌هایی از یک اله یا الهه بود که به‌واسطۀ رابطه‌ای جنسی بین موجودی آسمانی و یک زن زمینی، یا رابطه‌ای زناآلود بین اله و الهه به‌دنیا می‌آمدند.
"دکتر توماس توربرن" (Dr. Thomas Thorburn) به‌گونه‌ای شایسته این قضیه را تفسیر می‌نماید: "کلیۀ این داستان‌های گوناگون آبستنی و تولد‌های فراطبیعی که در فرهنگ‌های محلی یا تاریخ اساطیر می‌بینیم و در داستان‌های مختلف بت‌پرستان می‌خوانیم، آنقدر که با ماجرای تولد مسیح در تضاد هستند، چندان تطابقی با هم ندارند (توماس جمیز توربرن، نقد مدارک آموزۀ تولد از باکره، لندن، سال ۱۹۰۸، ص.۱۵۸).
بنابراین زمانی که اعتراض‌های مربوط به تولد از باکره را به دقت بررسی نماییم، بیشتر متقاعد می‌شویم که این امر دقیقاً همان‌گونه که ثبت تاریخی آن در اناجیل آمده‌اند در عالم واقعیت به‌وقوع پیوسته است.

بازجویان خطاب به جیسون رضائیان: بگو دراوین نیستی و با تو خوش‌رفتاری می‌شود

خبرگزاری هرانا – مادر جیسون رضائیان خبرنگار روزنامه آمریکایی واشنگتن پست، که بیش از چهار ماه است در ایران بدون هیچ توضیحی در بازداشت بسر می‌برد، می‌گوید فرزندش در گفت‌وگویی تلفنی با او گفته است مقامات حکومت ایران به او دستور داده‌اند که بگوید با وی خوش‌رفتاری می‌شود.
به گزارش هرانا به نقل از صدای آمریکا؛ خانم رضائیان هم‌چنین گفته درجریان این گفت‌وگو، که تصور می‌کند توسط ماموران امنیتی کنترل می‌شد، جیسون به او گفته است که از وی خواسته شده تا بگوید در بازداشت‌گاه به‌سر می‌برد، و نه در زندان.
از زمان بازداشت جیسون رضائیان در روز۲۲ ژوئیه سال جاری (۳۱ تیر۱۳۹۳)، این نخستین گفت‌وگوی تلفنی او با مادرش بود. مادرآقای رضائیان از حدود سال پیش به استانبول ترکیه رفته است.
وی درمصاحبه‌ای تلفنی به هنگام دیداراز بستگان خود درآمریکا با بیان این‌که می‌دانست افراد دیگری حضور دارند، گفت «‌بنابراین ما نتوانستیم درباره وضعیت او صحبت کنیم. جزاین‌که جیسون گفت آن‌ها به من می‌گویند که به شما بگویم، با من خوش‌رفتاری می‌شود و در بازداشت‌گاه به سر می‌برم.»
گفتنی‌است جیسون رضائیان طولانی‌تر از هرخبرنگار غربی دیگری دربازداشت حکومت ایران بوده است.
 

سربریدن 4 کودک مسیحی به دلیل عدم پذیرش اسلام

.
در ادامه جرایم وحشیانه گروه تروریستی دولت اسلامی، اعضای این گروه جنایتکار بعد از مشاهده عدم پذیرش اسلام  از سوی 4 کودک مسیحی، سرهای آنان را از تن شان جدا کردند.
عکس از آرشیو
به گزارش « محبت نيوز» ، "اندرو وایت" یکی از کشیش‌های کلیسای انگلیکن عراق اعلام کرد که گروه دولت اسلامی (داعش)، تعدادی از کودکان مسیحی را به علت خودداری از پذیرفتن دین اسلام، سر بریده است.
روزنامه انگلیسی "میرور" به نقل از این کشیش عراقی نوشت: " دولت اسلامي هنوز هم مسیحیان عراق را به قتل می رساند و حتی مسیحیانی را که به استان نینوا فرار کرده اند و این استان را برای خود امن می دانند، تعقیب می کند و می کُشد.
وایت افزود:" تعدادی زیادی از مسیحیان به علت نگفتن شهادتین ( پذیرفتن اسلام)  کشته شدند، و دردناک ترین مورد این بود که دولت اسلامی یک مسیحی را تهدید کرد که در صورت نپذیرفتن اسلام فرزندش را به قتل می رسانند، و آن مسیحی برای نجات فرزندش کلمات گرویدن به اسلام را به زبان آورد.
نيروهای گروه تروریستی دولت اسلامی پس از یورش به مناطق مختلف در عراق و سوریه، برای ارعاب غيرمسلمانان آنان را به بدترین صورت به قتل می رسانند.

ما رسالتی برای مسیحی و مسلمان کردن دیگران نداریم، این جنگ باید خاتمه یابد

.
 دستیار رییس جمهوری در امور اقوام و اقلیت ها : ما رسالتی برای مسیحی و مسلمان کردن دیگران نداریم و این جنگ باید خاتمه یابد. ما نباید خوشحال شویم که گاهی می‌گویند تعدادی مسلمان مسیحی شده اند و یا تعدادی مسیحی مسلمان شده است.
به گزارش «محبت نیوز»، دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقوام و اقلیتها در نهمین نشست دینی مرکز گفت و گوی ادیان که توسط سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و شورای گفت و گوی ادیان واتیکان در هفته اول آذر ماه در تهران برگزار شد گفت: "ما رسالتی برای مسیحی و مسلمان کردن دیگران نداریم و این جنگ باید خاتمه یابد."
به نقل از خبرگزاری کار ایران (ایلنا)، یونسی افزود: "جنگ اسلام و مسیحیت، مچ گیری ها، سلطه دینی و تحریکات مدت‌هاست تمام شده است و امروز باید تعریف جدیدی از رسالت دینی و تعریف جدید از دیانت برای نجات انسان از بی دینی و خشونت ارائه شود که این تعریف همکاری متقابل اسلام و مسیحیت را می‌طلبد."
دستیار رییس جمهوری در امور اقوام و اقلیت ها در این نشست دینی با اشاره به آیاتی از قرآن گفت:" بر اساس آیه‌ای در قرآن ٬ دین در مقابل دین نیست بلکه دین در مقابل شرک است؛ رسالت دین مقابله با بی‌دینی و مقابله با شرک است؛ اگر چه در طول تاریخ این رسالت تحریف شده و بیش از هر چیزی دین با دین درگیر شده است و ادیان با یکدیگر جنگیده‌اند در حالی که رسالت پیامبران نجات بشر از بی‌دینی بود."
حجت الاسلام علی یونسی ادامه داد: "بر اساس آن آیه قرآن بین ما و شما (اسلام و مسیحیت) مشترکاتی است و دقیقن به توحید اشاره می شود که این نشان می‌دهد در آن زمان هم مسلمانان خود را با مسیحیان در یک صف، یک جهت می‌دیدند اما بعدها بین متدینین از هر دو طرف، اسلامی و مسیحیت به گونه‌ای تحریف شد که گویا اسلام آمده برای براندازی مسیحیت و بالعکس.
 دستیار رییس جمهوری در امور اقوام و اقلیت‌ها تاکید کرد: " ما رسالتی برای مسیحی و مسلمان کردن دیگران نداریم و این جنگ باید خاتمه یابد. ما نباید خوشحال شویم که گاهی می‌گویند تعدادی مسلمان مسیحی شده اند و یا تعدادی مسیحی مسلمان شده است؛ این خوشحالی ندارد بلکه ناراحتی دارد."
یونسی همچنین ادامه داد: خطر اصلی برای دینداری شرک جدید است که در قالب مکاتب، ایدئولوژی جدید و ایسم‌ها و سلطه استکباری است.این شرک جدید است که اسلام و مسیحیت را هدف قرار داده و با هر دو مخالف است.
وی در پایان سخنانش گفت: بزرگترین خطری که دیانت را تهدید می کند دین بدون اخلاق و اخلاق بدون دین و شرک نوین است. اگر اخلاق را از دین حذف کنیم خشونت های مختلفی که امروز در دنیا شاهد هستیم بوجود می‌آید که به نام اسلام مثل داعش و طالبان مطرح می شوند که هیچ ربطی به اسلام ندارند و همچنین در قالب مسیحیت به وجود می‌آیند که نباید آنها را به حساب مسیحیت گذاشت.
البته دستیار ویژه حسن روحانی اسم ی از گروههائی که با نام مسیحیت مرتکب خشونت می شوند را نبرد.

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

تیتوس باب ۱ آیه ۱۵


   ۱۵ کسی که دلش پاک است ، همه چیز را پاک و خوب می بیند؛ اما کسی که دلی سیاه دارد و بی ایمان است ، همه چیز را ناپاک و بد می بیند، چون همه چیز را از دریچه افکار ناپاک و وجدان آلوده خود می بیند.

ارمیا باب ۱ آیه ۵


   ۵ پیش‌ از اینكه‌ چشـم‌ به‌ جهان‌ بگشایی‌، تـو را برگزیـدم‌ و تعییـن‌ كردم‌ تا در میـان‌ مردم‌ جهان‌ پیام‌آور من‌ باشی‌.»

حزقیال باب ۳۶ آیه ۲۶ تا ۲۷


   ۲۶ به‌ شما قلبی‌ تازه‌ خواهم‌ داد و روحی‌ تازه‌ در باطن‌ شما خواهم‌ نهاد. دل‌ سنگی‌ و نامطیع‌ را از شما خواهم‌ گرفت‌ و قلبی‌ نرم‌ و مطیع‌ به‌ شما خواهم‌ داد. ۲۷ روح‌ خود را در شما خواهم‌ نهاد تا احكام‌ و قوانین‌ مرا اطاعت‌ نمایید.

مصاحبه با نسترن نعیمی همسر سهیل عربی

خبرگزاری هرانا – طی ماه جاری حکم اعدام سهیل عربی، فعال فیسبوکی به اتهام سب النبی و ائمه اطهار در دیوان عالی کشور تایید و پرونده وی به اجرای احکام ارسال شد.
خبرگزاری هرانا در این رابطه گفتگویی با نسترن نعیمی همسر این زندانی محکوم به اعدام انجام داده است که در زیر می‌خوانید:
خانم نعیمی علی رغم اینکه می‌دانم تکرار حرف‌هایی که قبلا زده‌اید ممکن است کمی دشوارباشد ولی اگر ممکن است مقداری اطلاعات در خصوص آخرین وضعیت پرونده آقای عربی به ما بدهید.
پرونده فعلا در حالت قبلی است و اطلاعات جدیدی ندارم با این تفاوت که علی رغم ارائهٔ درخواست اعادهٔ دادرسی هنوز درخواست ما ثبت نشده است ولی امیدوار هستیم که به اعادهٔ دادرسی ما پاسخ داده شود و بتوانیم ثابت کنیم که پرونده روال قانونی خود را طی نکرده است. ما به قضات دستگاه قضایی امید داریم. یعنی امیدواریم که دادرسی عادلانه‌ای در مورد پروندهٔ سهیل صورت گیرد و این حکم واقعا ناعادلانه شکسته شود و خبر خوشی به دست همهٔ ما برسد.
من هم امیدوارم. اگر امکان دارد بفرمایید که فعالیت‌های سهیل به جز ابراز عقیده در جامعهٔ مجازی فعالیت‌های دیگری نیز بوده است یا خیر؟
بله. سهیل فعالیت‌هایی داشته است و این نکته را قبول دارم. سهیل بابت تبلیغ علیه نظام و توهین به رهبری سه سال حکم حبس از آقای صلواتی دریافت کرده بود و همچنین بابت صفحه‌ای که در فیس بوک داشت و در آن ابراز نظر می‌کرد. البته صرفا در مورد مسائل اجتماعی و سایر مسائل روزمره مثلا در مورد کودکان کار و گرانی که در مورد این مسائل پست‌هایی ارسال می‌کرد که این صفحه هنوز باز بوده و می‌توانید مسائلی را که در آن موارد مطالبی ارسال می‌شد مشاهده کنید. ولی حرف ما این است که اتهام سب النبی بر اساس مطالب صفحهٔ فیس بوکی دیگری است که علاوه بر سهیل مدیران دیگری داشته است و گذشته از آن مطالب مندرج در آن صرفا کپی پیست بوده است و صرف عصبانیت و ناآگاهی از عواقب اینگونه فعالیت‌ها به انجام آن مبادرت ورزیده است که عامل اصلی آن ناآگاهی است که خودِ این امر باعث شکسته شدن این حکم خواهد شد. علاوه بر ناآگاهی نکته دیگر اینست که مطالب توسط سهیل تهیه نشده بوده است و یا کاریکاتورهای پست شده توسط ایشان طراحی نشده است و صرفا جنبهٔ کپی پیست داشته است. آیا به این علت باید چنین حکمی صادر شود؟ این امر متناقض با قوانین است.
ایشان نخستین بار در چه تاریخی بازداشت شدند؟
سهیل دقیقا در شانزدهم دی ماه سال پیش (۱۳۹۲) بازداشت شد.
مدت بازجویی‌های ایشان چقدر به درازا انجامید؟
سهیل توسط اطلاعات سپاه دستگیر شد و تا جاییکه من می‌دانم چهار هفته در بند ۲/الف و چهار هفته هم در بند ۲۰۹ اوین در بازداشت بود. و پس از آن به بند ۳۵۰ منتقل شد.
در حال حاضر هم ایشان در بند ۲/الف هستند، درست است؟
بله من امروز هم نوبت ملاقات دارم و در حال رفتن به اوین هستم.
آیا می‌توانید راجع به نحوهٔ بازداشت اطلاعاتی در اختیار ما بگذارید؟
سهیل بین ساعت شش تا هشت صبح در منزل بازداشت شد. حکم جلب سهیل همراه ایشان نبود ولی برگهٔ بازرسی منزل را در اختیار داشتند و همچنین حکم مصادرهٔ اموال. کامپیو‌تر و دوربین عکاسی و فیلمبرداری و هارد دیسک و کلید‌های یو اس بی‌و غیره را ضبط کردند. البته بعدا این وسایل را تحویل دادند منتها همهٔ اطلاعات از روی آن‌ها پاک شده بود.
آیا روند بازداشت معمول و محترمانه بود؟
تا جاییکه من حضور داشتم رفتار ایشان محترمانه بود. ولی باز هم می‌گویم که حکم بازداشت سهیل را در اختیار نداشتند. همینطور عنوان کردند که سهیل را فقط برای چند پرسش و پاسخ کوتاه بازداشت می‌کنند. علت اینکه من نیز تاکنون سکوت کرده بودم این بود که هر روز انتظار بازگشت او را می‌کشیدم. هنوز تعجب می‌کنم که چرا پروندهٔ سهیل به این سمت و سو سوق پیدا کرده است!
آیا خبر تازه‌ای در مورد اعادهٔ دادرسی به شما رسیده است یا خیر؟
- ببینید خبری که بطور مستقیم در مورد پذیرفتن اعادهٔ دادرسی به ما رسیده باشد موجود نیست. ولی همهٔ وکلا در تلاش هستند که قاضی را متقاعد بنمایند و ما به این موضوع امیدواریم. ما امید داریم که اعادهٔ دادرسی پذیرفته شود و تا اینجا ارجاع پرونده به شعبهٔ ۳۴ پذیرفته شده است. امیدوارم که اعادهٔ دادرسی مورد پذیرش قرار گیرد تا بتوانم خبرهای خوشی برای مردم داشته باشم.
طبعا تایید می‌کنید که قبل از صدور حکم نهایی اطلاع رسانی نکرده بودید و پیرامون وضعیت سهیل با جایی تماس برقرار نکرده بودید؟
بله. زیرا من واقعا امید به عادلانه بودن روندهای قوهٔ قضائیه داشتم و هنوز هم اعتقاد دارم که این قضیه باید در داخل کشور حل شود و من احساس می‌کنم که سیاسی شدن پرونده بر روی روند دادرسی تاثیرگذار بوده است. ولی امید من آنست که قضات عادلی که در داخل داریم به داد ما برسند.
پس بنابه درخواست شما فعلا از انعکاس بین المللی پرونده تا حد امکان خودداری می‌کنیم.
-اگر مایل هستید می‌توانید نهادهای حقوق بشری را در جریان قرار بدهید اما بخواهید که حداقل تا زمان روشن شدن تکلیف درخواست اعادهٔ دادرسی واکنشی نشان ندهند. از طرف من شما امین هستید که در این زمینه اطلاع رسانی نمایید ولی از انعکاس رسانه‌ای آن تا زمان نا‌امید شدن ما از دریافت پاسخ‌های داخلی خودداری کنید.
- خیلی ممنون از وقتی که به من دادید. مطمئن هستم که خبرهای خوشی در مورد سهیل خواهید شنید.
-امیدوارم که اینگونه باشد. خیلی لطف کردید.

بازداشت دو نوکیش مسیحی در فولادشهر اصفهان

خبرگزاری هرانا – دو نوکیش مسیحی بنامهای شهرام دینارویی و محمد رضا واحدی در فولادشهر اصفهان بازداشت شدند.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، این دو نوکیش مسیحی روز یک‌شنبه ۹ آذر ماه در محل پارک خلیج فارس فولاد شهر اصفهان بازداشت شدند.
یک منبع مطلع در این خصوص به گزارشگر هرانا گفت: «شهرام دینارویی و محمد رضا واحدی هردو از اعضای گروه موسیقی آوا هستند. این دو نوکیش مسیحی در حال اجرای یک کنسرت خیابانی در محل پارک خلیج فارس فولاد شهر اقدام به نواختن سرودهای پرستشی می‌کنند که توسط ماموران امنیتی بازداشت می‌شوند.»
وی در ادامه گفت: «ماموران امنیتی بسیار خشن و توهین آمیز اقدام به بازداشت این دو نفر کردند.»
گفتنی است، تا لحظه تنظیم این خبر از اتهامات دقیق و محل نگهداری شهرام دینارویی و محمد رضا واحدی اطلاع دقیقی در دست نیست و ایشان موفق به تماس با بستگان خود نشده‌اند.
IMG-B4 IMG-B5

پیمان خدا


 

معنی "پیمان‌"

اگر بخواهیم پیمان کتاب‌مقدس را در یک لغت خلاصه کنیم‌، می‌توانیم از لغات مختلفی استفاده کنیم‌؛ اما شاید بهترین کلمه‌، لغت "رابطه‌" باشد. انسان آفریده شد تا با خدا شراکت و رفاقت داشته باشد. مقصود خدا از خلقت ما این بود که بوسیلۀ توکل و ایمان کامل به او و اراده‌اش‌، او را جلال بدهیم و همچنین با او مشارکت معنوی داشته باشیم و از نعماتش بهره‌مند شویم‌. پس خدا می‌خواهد که با ما در تماس باشد؛ او همچنین می‌خواهد که این رابطه رسمیت بیابد. ما در زندگی روزمره از واژگان مختلف مانند قرارداد، موافقت‌نامه‌، و پیمان‌، برای روابط رسمی استفاده می‌کنیم‌. مردم از طریق عقد و امضای قرارداد، تعهدات و وعده‌های خود را رسمیت می‌بخشند. اینها همه جزو زندگی عملی ما می‌باشد. در کتاب‌مقدس نیز مشاهده می‌کنیم که همان خدایی که می‌خواست با ما ارتباط داشته باشد، تصمیم گرفت که با ما قراردادی منعقد کند. البته این عهد و پیمانی که خدا می‌خواهد با ما منعقد سازد، با قراردادهای انسانی فرق دارد. ما و خدا طرفینِ مساوی قرارداد نیستیم‌، چون این خداست که پیشقدم شده و منشأ آن فیض و محبت اوست‌. برای درک اهمیت این پیمان در نقشۀ خدا، می‌توانیم به کتاب‌مقدس مراجعه کنیم‌. این کتاب به دو قسمت تقسیم شده است‌: عهدعتیق و عهدجدید. البته این تقسیم‌بندی‌، در نسخه‌های اصلی نیامده است‌. ولی موضوع اصلی این کتاب‌، از آغاز تا پایان‌، "پیمان خدا با انسان‌" می‌باشد.

پیمان در عهدعتیق‌

در سفر پیدایش فصل‌های ۶ و ۹ خدا با نوح و همۀ انسانها عهدی می‌بندد و وعده می‌دهد که دیگر از طریق طوفان دنیا را نابود نسازد. در سفر پیدایش ۱۲، ۱۵ و ۱۷ خدا با ابراهیم و نسل او یعنی اسحاق و یعقوب عهدی می‌بندد و وعده می‌دهد که همۀ مردم دنیا به وسیلۀ او برکت یابند. سال‌ها می‌گذرد و در آن زمانی که بنی‌اسرائیل در مصر زیر ظلم بسر می‌بردند، «خدا نالۀ ایشان را شنید و خدا عهد خود را با ابراهیم و اسحاق و یعقوب به‌یاد آورد» (خروج ۲:‏۲۴). در نتیجه خدا از طریق موسی آنها را نجات می‌دهد. ولی نقشۀ خدا خیلی بیشتر از نجات بنی‌اسرائیل از بندگی بود. خدا می‌خواهد با انسان در تماس باشد و برای خود قومی به‌وجود آورد. بنابراین خدا می‌فرماید: «و من شما را از زیر مشقت‌های مصریان بیرون خواهم آورد و شما را از بندگی ایشان رهایی دهم و شما را نجات دهم و شما را خواهم گرفت تا برای من قوم شوید و شما را خدا خواهم بود» (سفر خروج ۶:‏۶-۷). پس رابطۀ خدا با انسان بر اساس این پیمان در این زمان توسعه می‌یابد. به همین دلیل خدا دستور می‌دهد که خیمۀ مخصوصی که خیمۀ عبادت باشد، بسازند تا او بتواند همچون یک همسایه در میان قوم خود ساکن شود. در این زمان خدا قوانین خود را به قوم می‌دهد تا ایشان بدانند به‌عنوان قوم خدا چگونه باید رفتار نمایند. خدا همچنین مراسم قربانی را برقرار می‌سازد تا رابطه میان او و قومش حفظ شود. در زمان داود خدا عهدی جاودانی با او می‌بندد و وعده می‌دهد که پادشاهی او هرگز پایان نپذیرد (دوم سموئیل ۷).
پس با اینکه ما در عهدعتیق با چند پیمان مختلف بر می‌خوریم‌، اما می‌توانیم بگوییم که همۀ آنها حول و حوش یک نکته اصلی می‌چرخند و آن این وعدۀ خداست که فرموده‌: «من خدای شما خواهم بود و شما قوم من.»
پاسخ بنی‌اسرائیل به پیمان خدا
اما متأسفانه وقتی ما تاریخ قوم خدا را مورد بررسی قرار می‌دهیم‌، فقط با قصور و شکست مواجه می‌شویم‌. قوم اسرائیل نتوانستند پیمان خدا را نگه دارند. اشکال از کار خدا نبود زیرا او امین بود؛ این قوم اسرائیل بود که عهد را می‌شکست‌. در رابطه با این پیمان قدیمی دو مشکل وجود داشت‌:‌
۱- مشکل نخست‌، قصور قلب انسان بود. آن پیمان قدیم فقط ظاهری بود، لازم بود که قلب انسان تغییر کند.
۲- مشکل دوم‌، محدودیت‌های تشکیلات و تشریفات آن بود. اینها از این لحاظ ناقص بود که انسان را قادر نمی‌ساخت با خدا تماس مستقیم داشته باشد. انسان نیاز داشت که حضور خدا فقط محدود به خیمه عبادت یا معبد نباشد. انسان احتیاج به یک قربانی کامل برای آمرزش گناهان و همچنین احتیاج به یک کاهن‌، نبی و پادشاه کامل به‌عنوان واسطۀ ابدی و دائم داشت‌.

پیمان جدید خدا با انسان‌

در مقابل این نیازها، دو وعده از طرف خدا در عهدعتیق یافت می‌شود:‌
۱- نخستین وعده راجع به آمدن یک شخص کامل بود. در سراسر عهدعتیق انبیا در مورد آمدن مسیح و آن شخص کامل پیشگویی شده که قرار است جای آن معبد، قربانی‌ها، کاهن اعظم‌، نبی و پادشاه را بگیرد و احتیاج ما را برآورده سازد.
۲- دومین وعده راجع به یک عهد و پیمان جدید است‌. خدا می‌فرماید «ایامی می‌آید که‌... پیمان تازه‌ای خواهم بست‌... قوانین خود را بر دلهای ایشان خواهم نوشت‌، من خدای آنان و آنان قوم من خواهند بود . همه از بزرگ تا کوچک مرا خواهند شناخت‌ . چونکه عصیان ایشان را خواهم آمرزید و گناه ایشان را دیگر به‌یاد نخواهم آورد» (ارمیا ۳۱:‏۳۱-۳۴، عبرانیان ۸:‏۶-۱۲).
«و دل تازه به شما خواهم داد و روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد . و قوم من خواهید بود و من خدای شما خواهم بود» (حزقیال ۳۶:‏۲۶-۲۸). پس عهدعتیق در انتظار دوره‌ای جدید با پیمانی جدید است که به سلطنت مسیح و حیات روح‌القدس مربوط می‌گردد. خدا را شکر به‌وسیلۀ آمدن عیسی مسیح خداوند، این پیمان جدید به اجرا در می‌آید و همه چیز تکمیل می‌شود. بزرگترین تفاوت بین پیمان قدیم و پیمان جدید این است که پیمان جدید ظاهری نیست بلکه درونی است‌. پولس در دوم قرنتیان ۳ می‌فرماید: «خدا ما را لایق گردانید که خدمتگزار پیمان جدید باشیم و این پیمان یک سند کتبی نیست بلکه از روح خداست زیرا شریعت نوشته شده انسان را به مرگ می‌کشاند اما روح خدا حیات می‌بخشد . و هر جا روح خداوند باشد در آنجا آزادی است و همۀ ما در حالیکه با صورتهای بی‌نقاب مانند آینه جلال خداوند را منعکس می‌کنیم‌، بتدریج در جلالی روز افزون به شکل او مبدل می‌شویم و این کار، کار خداوند یعنی روح‌القدس است‌» (دوم قرنتیان ۳:‏۶ و ۱۷-۱۸). مطابق این آیات‌، این پیمان تازه به حیات‌، آزادی و تغییر منتهی می‌شود. این سه برکت بوسیلۀ روح‌القدس به اجرا درمی‌آید که اکنون به بررسی آنها می‌پردازیم‌.

سه برکت پیمان نو

۱- حیات (آیه ۶). ما قبل از ایمان‌آوردن به مسیح‌، از لحاظ روحانی مرده بودیم و رابطه‌ای با خدا نداشتیم‌. به‌گفتۀ پولس‌: «از حیات خدا محروم بودیم‌» و به‌عنوان غیر یهودیان «از پیمان‌هایی که بر وعده‌های خدا متکی بود، بی‌بهره بودیم‌» (افسسیان ۴:‏۱۸ و ۲:‏۱۲). ولی خدا را شکر «به‌وسیلۀ مسیح اجازه داریم که در یک روح یعنی روح‌القدس به حضور خدای پدر بیاییم‌» (افسسیان ۲:‏۱۷). ما می‌توانیم به‌طور مستقیم او را بشناسیم و خدا خدای ما شده و ما قوم او می‌شویم‌: «... ما خانۀ خدا هستیم چنانکه خدا فرموده است‌، من در ایشان ساکن خواهم بود و در میان آنها بسر خواهم برد. من خدای زندۀ ایشان خواهم بود و آنان قوم من‌» (دوم قرنتیان ۶:‏۱۶). خدا دیگر در آن معبد ساکن نیست‌، بلکه در ما زندگی می‌کند؛ همۀ ایمانداران معبدی روحانی را تشکیل می‌دهند: «در اتحاد با اوست که تمام عمارت به هم متصل می‌گردد و رفته رفته در خداوند به صورت یک معبد مقدس در می‌آید. شما نیز در اتحاد با او و همراه دیگران به صورت مکانی بنا خواهید شد که خدا بوسیلۀ روح خود در آن زندگی می‌کند» (افسسیان ۲:‏۲۱-۲۲).
۲- آزادی (آیه ۱۷). مسیح ما را از اعمالی که خودمان برای رسیدن به نجات انجام می‌دادیم‌، نجات داده است‌. او همچنین ما را از لعنت شریعت و ترس از مرگ آزاد ساخته است‌. مخصوصاً در رابطه با این پیمان‌، ما را از مجازات و محکومیت گناه‌، و قدرت و بندگی گناه آزاد کرده است‌. خدا نه فقط گناهان ما را بخشیده است‌، بلکه آنها را فراموش می‌کند و دیگر به‌یاد نخواهد آورد. این چیزی است که برای ما بسیار دشوار است (عبرانیان ۸:‏۱۲، ۱۰:‏۱۷).
۳- تغییر (آیه ۱۸). مسیح می‌فرماید: «آنچه که آدمی را نجس می‌سازد، چیزی است که از وجود صادر می‌شود چون افکار بد از دل بیرون می‌آید» (مرقس ۷:‏۲۰ و ۲۱). به همین دلیل لازم است که روح‌القدس ما را از درون عوض کند. آنگاه مراحل و جریانِ تغییر و تقدیس شروع می‌شود و خدا قوانین خود را در افکار ما قرار می‌دهد و آن را بر دل‌های ما می‌نویسد.

مرگ مسیح پیمان را مُهر کرد

ولی پیش از اینکه ما بتوانیم همۀ این برکات را به‌دست بیاوریم‌، لازم بود که چیزی اتفاق بیفتد. در زبان یونانی کلمۀ پیمان یک معنی دیگر هم دارد؛ این لغت برای "وصیت‌نامه" نیز به‌کار برده می‌شود. بنابراین نویسندۀ رسالۀ عبرانیان به این موضوع اشاره می‌کند و می‌فرماید: «برای اینکه یک وصیت‌نامه اعتبار داشته باشد، باید ثابت شود که وصیت‌کننده مرده است زیرا وصیت‌نامه بعد از مرگ معتبر است و تا زمانی که وصیت‌کننده زنده است اعتباری ندارد و به این علت است که پیمان اول بدون ریختن خون نتوانست اعتبار داشته باشد» (عبرانیان ۹:‏۱۶-۱۸). مسیح بوسیلۀ مرگش بر روی صلیب این پیمان تازه را تأئید کرد، چنانکه خودش می‌فرماید: «این است خون من که اجرای پیمان تازه را تأئید می‌کند و برای آمرزش گناهان بسیاری ریخته می‌شود» (متی ۲۶:‏۲۷). «به این جهت او واسطۀ یک پیمان تازه است تا کسانی که از طرف خدا خوانده شده‌اند، برکات جاودانی را که خدا وعده فرموده است‌، دریافت کنند» (عبرانیان ۹:‏۱۵).

حال چه باید کرد؟

۱- دعوت خدا را بپذیریم‌. خدای زنده هنوز هم می‌خواهد با ما در تماس باشد. ما باید از طریق توبه و ایمان به مسیح‌، آمرزش گناهان را دریافت کنیم و رابطه‌ای زنده با خدا برقرار نماییم تا او را بشناسیم‌.
۲- در برکات خدا شادی کنیم‌. «در حقیقت خدمتی که به مسیح عطا شد، از خدمت لاویان به‌مراتب بهتر است‌، همانطوریکه پیمانی که او میان خدا و انسان ایجاد کرده‌، بهتر است زیرا این پیمان بر وعده‌های بهتری استوار است» (عبرانیان ۸:‏۶). خدا را برای این میراث و این برکات شکر می‌کنیم‌، خصوصاً برای نکتۀ مهم در وعدۀ او که می‌فرماید: «او خدای ماست و ما قوم او هستیم‌».
۳- به شکل پسر خدا مبدل بشویم‌. در این پیمان تازه خدا از درون بوسیلۀ روح‌القدس ما را عوض می‌کند تا شبیه مسیح شویم چون «خدا ما را برگزید تا به‌شکل پسر او درآییم» (رومیان ۸:‏۲۹). بنابراین تقدیس شدن جزو این نقشه است تا همانطور که خدا مقدس است‌، ما هم مقدس بشویم‌. «ای عزیزان، این وعده‌ها به ما داده شده است‌، پس ما چقدر باید خود را از هر چیزی که جسم و جان ما را آلوده ساخته است‌، پاک کنیم و با خدا ترسی خود را کاملاً مقدس سازیم» (دوم قرنتیان ۷:‏۱).
در نتیجه خدا را برای وعده‌هایش و وفاداری او نسبت به ما شکر می‌کنیم‌. خدا کند که بوسیلۀ کمک روح‌القدس وفادار بمانیم و به‌دیگران نشان بدهیم که ما قوم خاص او هستیم.

ایران در نقشۀ نجات قوم خدا


من به تاریخ بسیار علاقه‌مندم. گر چه برای خیلی‌ها تاریخ خسته‌کننده است و به وضعیت فعلی ما ربطی ندارد، ولی با این حال سفر به گذشته و مطالعه وقایع و ماجراهایی که در زمانهای قبل اتفاق افتاده خالی از لذت نیست. ما می‌توانیم در اتفاقات گذشته تأمل کنیم و حداقل از اشتباهاتی که دیگران کردند دوری نماییم و از نکات مثبت آن درس‌های گرانبهایی یاد بگیریم.
کتاب‌مقدس هم از لحاظی کتابی تاریخی است. مخصوصاً در بررسی عهدعتیق تاریخ قومی را می‌خوانیم که قوم خدا بود و خدا با او در مقطعی از تاریخ عمل کرد و نجات‌دهنده یعنی عیسی‌مسیح را از این قوم به جهان آورد. خیلی جالب است که در بررسی قسمتهای تاریخی کلام خدا به اشخاصی برخورد می‌کنیم که با تاریخ کشور ما ایران ارتباط دارند؛ پادشاهانی چون کوروش، داریوش خشایارشا (اخشورش) و همچنین اردشیر که همه بر امپراطوری ایران حکمرانی کردند و تاریخ آنها با تاریخ قوم خدا مرتبط شد و بر هم تأثیراتی نهادند.
کوروش پادشاه بزرگ هخامنشی بابل را شکست داد و طبق سیاست جدیدی که در روابط بین‌المللی‌ خود داشت، قوم‌های اسیر در بابل را به کشورهای خود بازگرداند. قوم اسرائیل نیز مشمول این قانون شد و در نتیجه کوروش با این سیاست به نبوتی که اشعیا دربارة او نموده بود جامة عمل پوشاند. در کتاب‌مقدس از کوروش به‌عنوان "مسح شده" و شبان یهوه خدای اسرائیل نام برده شده است که به فرمان او معبد اورشلیم بازسازی شد (رجوع شود به کتاب عزرا). در زمان خشایارشا، استر که دختری یهودی بود ملکة ایران شد و با دخالت خود مانع کشتار یهودیان گردید. نحمیا ساقی دربار اردشیر پادشاه بود و با حمایت مالی دربار ایران راهی اورشلیم شد تا دروازه‌ها و حصار شهر را که ویران شده بود بازسازی نماید.
تصویر پادشاهان ایران در کتاب‌مقدس در مخالفت با قوم خدا پیش نمی‌رود بلکه بیشتر در جهت حمایت قوم خداست و این همان تصویری است که من از آن لذت می‌برم. خدا قوم ایران را به‌کار برد تا قوم وعده را محافظت کند و از برکت این قوم، تمام قبایل جهان برکت بگیرند.
جالب است بدانیم که در شروع انتشار مسیحیت بسیاری از ایرانیان قلب خود را به‌سوی پیام انجیل گشودند و کلیسای ایران اولین کلیسایی بود که مبشرینی برای پخش کلام انجیل به چین فرستاد.
خدا قوم ایرانی را فراموش نکرده است و اتفاقاتی که امروز در جهان ما می‌گذرد نشان‌دهندۀ این است که خداوند ایرانیان را مورد تفقد و رحمت خویش قرار داده است. سیل عظیم ایرانیان به مسیح ایمان می‌آورند و قلبشان را به‌روی پیام خوش انجیل می‌گشایند. کلیساها و مشارکت‌های ایرانی زیادی در نقاط مختلف دنیا به‌وجود آمده است و خادمین زیادی نیز در این زمینه تربیت شده‌اند.
پس با این زمینۀ تاریخی و شناخت شرایط و وضعیت امروز، خدا چه مسئولیت بزرگی بر دوش ما مسیحیان ایرانی نهاده است که با انگیزه و غیرت بیشتری پیام خوش انجیل را به گوش دیگران برسانیم و چون کوروش و دیگران وسیله‌ای در دست خدا باشیم برای پیشبرد پادشاهی ابدی او. باشد که ما این مسئولیت را جدی بگیریم و همۀ ابعاد زندگی‌مان را معطوف به خدمت به خدایی بنماییم که خدای تاریخ نجات است.

تأملات روحانی


برای من خداوند پدری است كه آغوش گرم و پرمحبت او همیشه در انتظار من است. بدون این آغوش، از شلاق سرما و عریانی خواهم مرد.
حتی آن هنگام كه به بالاترین دستاوردهای زندگی‌ام رسیدم، آنها را در برابر عظمت شاگردی عیسی غباری بیش ندیدم.
ترس از خدا و نه ترس از انسان لنگر وجودمان را محكم نگاه می‌دارد تا در روز داوری به بخشش الهی یقین داشته باشیم.
چقدر زیباست كه گاه آرامشمان را در برابر سیل انتقادات با سكوت حفظ كنیم تا آن‌كه بخواهیم متقابلاً دست به حمله بزنیم و از خود دفاع كنیم.
من برای خود دشمنی خطرناك‌تر از غرور نمی‌شناسم. اگر تنها رحمت الهی مرا از آتش دوزخ نجات داده است، چگونه می‌توانم به دستاویزی غیر از فیض الهی متمسك شوم.
با محبت می‌توان دریافت چه وقت سخن گفت و چه هنگام خاموش ماند. با محبت می‌توان دیگران را فهمید. براستی كه محبت كلید شناخت است.
زندگی مسیحی بسان صعودی است دشوار، همچون بالارفتن از تپه‌ای پرشیب و لغزنده. اما امید به رسیدن به قله، خستگی سفر را از جان بدر می‌كند و صعود را به آرامی میسر می‌سازد.
هیچ هدفی زیباتر از خدمت به خداوند و هیچ عملی شیرین‌تر از دعا برای فرزندان او وجود ندارد.
هر عملی در زندگی یا به بنای كلیسای خدا می‌انجامد و یا آن را تضعیف می‌كند.
راه ورود به آسمان تنگ و دشوار است اما هرگز از یاد نبریم كه مسیح خود این راه را پیمود و می‌خواهد آن را بار دیگر با ما بپیماید.
اگر مطابق معیارهای الهی زندگی كنیم گاه والاترین ارزشهای‌مان چه حقیر جلوه می‌نمایند. آن هنگام درمی‌یابیم كه خودشیفتگی واهی‌مان و جاه‌طلبی پایان ناپذیرمان بس بی‌مقدار است.
خدمت به معنای مددرسانی به شادی و منفعت دیگران است نه غرق شدن در جهان خواسته‌های شخصی.
راز شادزیستن در به‌دست آوردن نیست زیرا كه پایانی را برای خواسته‌هایمان نمی‌توان متصور شد. آنگاه كه از شهوت خواستن دست بشوییم، شادی را درخواهیم یافت.
به هنگام رویارویی با مسائل و مشكلات همیشه نمی‌توان انتظار داشت كه آنها از سر راه ما برداشته شوند. شاید هدف خدا آن است كه به‌جای تغییر مشكلات، به تغییر شخصیت‌ ما در بطن مشكلات بپردازد.

شخص مسیحی و روابط او




فصل هفتم متی ظاهراً از چندین پاراگراف مستقل تشکیل یافته است. رشته ارتباطی که در طول این فصل دیده می‌شود، رشته روابط است. منطقی به نظر می‌رسد که عیسی پس از توصیف خصائل فرد مسیحی، و نفوذ و عدالت و دینداری و هدف و جاه‌طلبی او، سرانجام توجه خود را بر روابط او معطوف دارد. چرا که ضد فرهنگ مسیحی نه امری فردگرایانه، بلکه امری مربوط به جامعه است. بدینسان در فصل هفتم متی شرحی ارائه شده از شبکۀ روابطی که ما در مقام پیروان عیسی به آن سوق داده می‌شویم. اینها را می‌توان به‌شرح زیر برشمرد:
۱- رابطه با برادرمان که در چشمش ممکن است خسی را تشخیص دهیم، و مسئولیم که به او کمک کنیم، نه اینکه محکومش سازیم (۱-۵)
۲- رابطه با گروهی که به گونه‌ای تکان‌دهنده "سگ" و "گراز" خوانده شده‌اند. درست است که آنان انسان هستند، اما خوی حیوانی ایشان چنان است که به ما امر شده که انجیل خدا را با ایشان در میان نگذاریم (۶).
۳- رابطه با پدر آسمانی‌مان که در دعا نزد او می‌آییم، با این اطمینان که به ما جز "چیزهای نیکو" نخواهد داد (۷-۱۱).
۴- رابطه بطور کلی با همه کس:" قانون طلائی" باید راهنمای طرز برخورد و رفتار ما با آنان باشد (۱۲).
۵- با همسفران خود در این سفر روحانی که همراه ما در این راه باریک سلوک می‌نمایند (۱۳-۱۴).
۶- رابطه با انبیای دروغین که ایشان را باید تشخیص دهیم و از آنان برحذر باشیم (۱۵-۲۰).
۷- رابطه با خداوندمان عیسی که متعهدیم که به تعالیمش توجه کنیم و از آنها اطاعت نماییم (۲۱-۲۷).

۱- برخورد ما با برادرمان (۱-۵)

"حکم مکنید تا بر شما حکم نشود. زیرا بدان طریقی که حکم خواهد شد و بدان پیمانه‌ای که پیمایید برای شما خواهند پیمود و چون است که خس را در چشم برادر خود می‌بینی و چوبی را که در چشم خود داری نمی‌یابی؟ یا چگونه به برادر خود می‌گویی:"اجازت ده تا خس را از چشمت بیرون کنم" و اینک چوب در چشم تو است؟ ای ریاکار، اول چوب را از چشم خود بیرون کن، آنگاه نیک خواهی دید تا خس را از چشم برادرت بیرون کنی!"
یک فرد مسیحی چگونه باید با عضوی که رفتار نادرستی داشته است، برخورد کند؟ آیا عیسی دستور‌العملی در خصوص اعمال انضباط در درون جامعه خود دارد؟ آری، در چنین موقعیتی او دو راه را منع می‌کند و سپس راه سومی را توصیه می‌کند، راهی بهتر و "مسیحی‌تر".

الف) فرد مسیحی نباید داور باشد (۲،۱)

این فرمایش عیسی که "حکم نکنید تا بر شما حکم نشود"، بسیار مشهور است اما بسیار هم مورد سوتفاهم واقع شده است. حکم خداوند ما مبتنی بر "داوری نکردن" را نمی‌توان همچون حکمی تلقی کرد در خصوص به تعلق در‌آوردن قوه نقادانه خود در ارتباطمان با سایرین و بستن چشمانمان بر روی خطاهای ایشان (گویی متوجه آنها نمی‌شویم)، و اجتناب از هرگونه انتقاد و تشخیص میان راست و ناراست، و نیکی و بدی.
پس منظور عیسی از حکم مکنید چه بود؟ پاسخش در یک کلمه این است:"عیب‌جویی". عیب‌جویی گناهی است مرکب، شامل چندین جز ناخوشایند. عیب‌جو بودن بدین معنی است که شخص خود را در مقام ایرادگیر قرار می‌دهد و به این ترتیب مدعی صلاحیت و اختیار قضاوت کردن بر همنوعان خود می‌باشد. نکته ساده اما حیاتی این است که انسان خدا نیست. هیچ بشری صلاحیت ندارد داور و قاضی همنوعان خود باشد، چرا که به دلهای یکدیگر دسترسی نداریم و قادر به ارزیابی انگیزه‌های یکدیگر نمی‌باشیم. عیب‌جو بودن یعنی اینکه با گستاخی بر روز داوری سبقت جستن و غصب کردن حق و امتیاز "داور الهی"، و در واقع تلاش برای بازی کردن نقش خدا.
ما نه فقط داور و قاضی نیستیم، بلکه خودمان در میان داوری شوندگان می‌باشیم و اگر این جسارت را به خود بدهیم که دیگران را داوری کنیم، خودمان با سختگیری بیشتری داوری خواهیم شد. اگر در مسند قاضی بنشینیم، نمی‌توانیم بهانه بیاوریم که از قاضی که مدعی اعمالش هستیم، بی‌خبریم. اگر از نشستن بر مسند قضاوت لذت می‌بریم، نباید تعجب کنیم که در جایگاه متهمین نیز قرار بگیریم. بطور خلاصه، دستور مبنی بر حکم نکردن مستلزم نابینا شدن نیست، بلکه حکمی است برای بزرگواری. عیسی نمی‌گوید که دیگر انسان نباشیم (با متوقف کردن قوای نقادانه‌مان که کمک می‌کند تا از حیوانات متمایز باشیم)، بلکه می‌خواهد از جاه‌طلبی گستاخانه برای خدا بودن دست بشوییم (با قرار دادن خودمان در مقام داور و قاضی).

ب) شخص مسیحی نباید ریاکار باشد (۳و۴)

پیشتر عیسی ریاکاری ما را در ارتباطمان با خدا مطرح ساخت، یعنی به جا آوردن دینداری‌مان در مقابل مردم تا ما را ببینند؛ اینک او ریاکاری‌مان را در رابطه‌مان با دیگران مطرح می‌سازد، یعنی دخالت در اشتباهات ایشان و در همان حال، کوتاهی در رسیدگی به خطاهای بسیار جدی‌تر خودمان. این نیز دلیل دیگری است برای اجتناب از داوری کردن دیگران، زیرا ما نه فقط انسانهای خطاکاری هستیم (و نه خدا)، بلکه انسانهای سقوط کرده نیز می‌باشیم. سقوط سبب شده که همه ما گناهکار باشیم. لذا مطلقاً در موقعیتی نیستیم که به داوری و قضاوت بر همنوعان گناهکار خود بنشینیم؛ ما صلاحیت مسند قضاوت را نداریم.
تصویر کسی که در تلاش است که با یک عمل جراحی ظریف، ذره خاکی را از چشم دوستش بیرون آورد، در حالیکه الوار بزرگی در چشم خودش دیدش را کاملاً مسدود می‌سازد، تا حد نهایت مضحک است. این گرایش زیانبار در ما هست که اشتباهات دیگران را بزرگ بنماییم و جدیت اشتباهات خود را کوچک. در مورد خودمان نگرشی مثبت داریم و در مورد دیگری نگرشی بدبینانه. لذا عبارت "ای ریاکار" (۵) در اینجا عبارتی است کلیدی. به علاوه، این نوع ریاکاری ناخوشایند‌ترین نوع آن است زیرا عملی به ظاهر مهرآمیز (بیرون آوردن ذره‌ای آشغال از چشم کسی) وسیله‌ای می‌شود برای مباهات کردن به خویشتن.
به جای آن، آنچه که باید انجام دهیم این است که در مورد خودمان معیاری دست کم به همان اندازه سخت و نقادانه را به کار ببریم که برای دیگران به کار می‌بریم. اگر نخست الوار را از چشم خودمان بیرون بیاوریم، واضح‌تر خواهیم دید تا ذره چوب را از چشم برادرمان بیرون کنیم.

ج) شخص مسیحی باید یک برادر باشد (۵)

بعضی تصور می‌کنند که در این گفته، عیسی ما را از عمل کردن همچون چشم‌پزشک اخلاقی یا روحانی و نیز از دخالت در امور مربوط به چشمان دیگران منع می‌کند، و می‌گوید که به جای آن به فکر کارهای خود باشیم، چنین نیست. این واقعیت که عیب‌جویی و ریاکاری برای ما منع شده، ما را از مسئولیت برادری نسبت به دیگران مبرا نمی‌سازد. برعکس، عیسی بعداً در جایی دیگر تعلیم می‌دهد که اگر برادرمان در حق ما خطایی کند، نخستین وظیفه ما (گرچه اغلب نادیده گرفته می‌شود) این است: "برو و او را میان خود و او در خلوت الزام کن" (متی ۱۸:‏۱۵).
همان وظیفه در اینجا نیز بر دوش ما گذارده شده است. درست است که در برخی شرایط، ما از دخالت کردن منع شده‌ایم، یعنی زمانی که جسم خارجی بزرگتری در چشم خودمان می‌باشد که هنوز بیرونش نیاورده‌ایم. اما در سایر شرایط عیسی واقعاً به ما حکم می‌کند که برادر خود را توبیخ و اصلاح کنیم. وقتی مشکل خود را حل کردیم، آنگاه به روشنی قادر به دیدن خواهیم بود تا مشکل چشم او را نیز برطرف سازیم. هرچه نباشد، ذره‌ای آشغال در چشم او به درستی جسمی "خارجی" خوانده شده است. جای آن در آنجا نیست. آن جسم همیشه بیگانه است و معمولاً دردناک، گاه نیز خطرناک. وا گذاشتن آن در آنجا و عدم تلاش برای بیرون آوردنش، نمی‌تواند با محبت برادرانه سازگار باشد.

۲- برخورد ما با "سگان" و "گرازان" (۶)

"آنچه مقدس است به سگان مدهید و نه مرواریدهای خود را پیش گرازان اندازید، مبادا آنها را پایمال کنند و برگشته، شما را بدرند."
در وهله اول چنین کلماتی از سوی عیسی تکان‌دهنده می‌نماید، خاصه در موعظه بالای کوه، و آن هم بلافاصله پس از دعوت او به برخورداری از رفتاری برادرانه و سازنده. اما عیسی به صراحت گفتار مشهور بود (لوقا ۱۳:‏۳۲؛ متی ۲۳:‏۲۷، ۳۳). در اینجا او تأکید می‌کند که بعضی از انسانها هستند که مانند حیوانات عمل می‌کنند، بنابراین می‌توان آنان را به درستی "سگ" و "گراز" نامید.
حال این "سگان" و "گرازان" چه کسانی هستند؟ عیسی با اطلاق چنین نامهایی به ایشان، مشخص می‌سازد که آنان نه فقط بیشتر حیوانند تا انسان، بلکه حیواناتی هستند با عادات کثیف. یک یهودی هرگز خوراک "مقدس" را به سگهای نجس نمی‌داد (شاید خوراکی که قبلاً برای خدا قربانی کرده بود). همچنین هیچگاه به این فکر نمی‌افتاد که مروارید را پیش گرازها بیندازد. آنها نه فقط نجس بودند، بلکه ممکن بود که مروارید را با فندق و یا نخود اشتباه بگیرند و بکوشند آن را بخورند و بعد، وقتی دیدند که خوردنی نیست، آن را لگدمال کنند و به کسی که آن را داده است حمله‌ور شوند.
اما اگر تصویر یا مثل روشن است، معنایش چیست؟ چیز "مقدس" چیست و " مروارید‌ها" چه می‌باشند؟ به جاست که آن را مربوط بدانیم به "مرواریدهای گرانبها" در مثلی که در متی ۱۳:‏۴۵-۴۶ بیان فرموده است؛ در آنجا، مروارید گرانبها اشاره دارد به ملکوت خدا یا نجات، و در حالت کلی‌تر، به انجیل. اما با اینحال نمی‌توانیم از این نکته این نتیجه احتمالی را بگیریم که عیسی ما را از بشارت انجیل به بی‌ایمانان منع می‌کند. چنین فرضی در حکم معکوس کردن تمامی عهدجدید می‌شود و نقض فرمان "مأموریت بزرگ" مبنی بر اینکه برویم و همه امت‌ها را شاگرد سازیم (فرمانی که انجیل متی را به پایان می‌برد).
لذا "سگان" و "گرازان" باید کسانی باشند که فرصتی وافر برای شنیدن و دریافت مژده انجیل داشته‌اند، اما با قاطعیت، و حتی با گستاخی، آن را رد کرده‌اند.
واقعیت این است که اصرار بیش از حد در ارائه انجیل به چنین افراد، دعوت آنان به رد آن با اهانت و حتی کفر می‌باشد. عیسی پیش از فرستادن آن دوازده شاگرد به نخستین مأموریتشان، در توصیه‌هایی که به ایشان می‌داد، همین اصل را در مورد خدمت آنان به کار برد (متی ۱۰:‏۱۴ و لوقا ۱۰:‏۱۰، ۱۱). پولس رسول نیز از همین اصل در خدمتش پیروی کرد (اعمال ۱۳:‏۴۴-۵۱؛ ۵:۱۸،۶؛ ۲۸:‏۱۷-۲۸).
بنابراین، شهادت مسیحی و موعظه بشارتی ما نباید کاملاً بدون تشخیص انجام شود. اگر کسانی فرصت بسیار برای شنیدن حقیقت داشته‌اند ولی به آن واکنش مثبت نشان نمی‌دهند، اگر با لجاجت به مسیح پشت می‌کنند، و اگر (به عبارتی دیگر) خود را در نقش "سگان" و "گرازان" قرار می‌دهند، نباید بی‌وقفه به بشارت خود ادامه دهیم، زیرا این چنین اجازه می‌دهیم که انجیل خدا زیر پایشان لگدمال شود و ارزشش را از دست بدهد. اما در عین حال رها کردن مردم نیز اقدامی است بسیار جدی.
من شخصاً در تجربه خودم فقط یک یا دو مورد را به یاد دارم که احساس کرده‌ام که برداشتن چنین گامی درست است. این تعلیم عیسی فقط برای موقعیت‌های استثنایی است؛ وظیفه عادی مسیحی ما این است که با مردم شکیبایی و پشتکار داشته باشیم، همانگونه که خدا نیز با ما شکیبایی و پشتکار داشته است.

بازداشت و بی خبری از وضعیت یک تن از خادمین کلیسای خانگی شیراز

."ابراهیم" یکی از خادمین کلیسای خانگی در پی هجوم ماموران امنیتی و لباس شخصی به منزلش بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد که با گذشت بیش از دو هفته، تاکنون خبری از وضعیت سلامت و محل نگهداری وی در دسترس نیست .
به گزارش آژانس خبری مسیحیان ایران «محبت نیوز»، نوکیش مسیحی " ابراهیم حسین زاده " توسط ماموران اطلاعات و امنیتی شهرستان شیراز بازداشت شد.
به گفته منابع آگاه؛ ماموران امنیتی و لباس شخصی در هفته آخر آبان ماه سال جاری (اواسط نوامبر ۲۰۱۴) این خادم کلیسای خانگی را خانه اش بازداشت نمودند.
این منبع آگاه در گفتگو با «محبت نیوز» خبر داد، که به یقین این نوکیش مسیحی را پس از دستگیری و برای بازجویی بیشتر به بازداشتگاه اداره اطلاعات شیراز موسوم به "پلاک ۱۰۰" منتقل نموده اند.
تا لحظه انتشار این خبر از وضعیت سلامت این خادم مسیحی پس از دستگیری اطلاعی دقیقی در دست نیست و تا كنون پیگیری خانواده برای مشخص شدن وضعیت وی نیز نتیجه ایی در بر نداشت.
این منبع آگاه افزود: " ابراهیم" در منزل مسکونی خود مورد هجوم ماموران امنیتی لباس شخصی قرار گرفته است. مامورین پس از بازداشت نامبرده، به تفتیش و بازرسی منزل وی اقدام نموده و برخی از وسایل شخصی از جمله کتاب و وسایل ارتباطی نظیر تلفن همراه و کامپیوتر وی را نیز پس از ضبط به مرکز اداره اطلاعات شیراز منتقل کردند.
خادم کلیسای خانگی "ابراهیم حسین زاده" ۳۲ ساله دارای شغل آزاد و از سال ۲۰۰۹ به مسیحیت گرویده است.
به گفته یکی از نزدیکان ، آخرین تماس وی با " ابراهیم" در روز دوشنبه ۲۶ آبان ماه (۱۷ نوامبر ۲۰۱۴) بوده است و از پنج شنبه ۲۹ آبان دیگر تماسهایش با ابراهیم قطع شده است. این فرد مطلع به محبت نیوز گفته است. انتظار می رود پس از بازداشت " ابراهیم " مامرین امنیتی خانواده وی را نیز مورد تهدید قرار داده باشند تا در این خصوص با کسی صحبت نکنند و اجازه اطلاع رسانی هم ندارند. با اینحال هنوز پس از گذشت بیش از دو هفته کسی نمی داند این نوکیش مسیحی در کجا نگهداری می شود و در چه وضعیتی به سر می برد.
یادآور می شود که کلیساهای خانگی و نوکیشان مسیحی شیراز نیز در چهار سال گذشته بارها مورد هجوم و فشار ماموران اطلاعات و امنیت استان فارس بوده اند.
در (۲۰ مهر ۱۳۹۲/ ۱۲ اکتبر ۲۰۱۳) شعبه پانزده دادگاه تجدید نظر استان فارس احکام صادره توسط دادگاه بدوی درباره شش متهم نوکیش مسیحی در شیراز را به طور کامل تائید نمود.بر اساس این گزارش چهار نفر از این افراد بنامهای  "مجتبی سیدعلاالدین حسین"، "محمدرضا پرتویی (كوروش)"، "وحید حکانی" ، "همایون شکوهی" از نظر دادگاه به اتهام شركت در جلسات خانگی، تبلیغ و ترویج مسیحیت، ارتباط با سازمان‌های مسیحی در خارج از کشور، تبلیغ علیه نظام و برهم زدن امنیت ملی متهم ردیف اول شناخته شدند و در مجموع به 15 سال و دوماه زندان حکم قطعی محکوم شدند .
علاوه بر این مورد برخی از خبرگزاریهای داخلی از گروه رسانه های زنجیره ای وابسته به حکومت جمهوری اسلامی، خبر دستگیری ۴۰ نفر از نوکیشان مسیحی اعضای کلیساهای خانگی در شهرهای شیراز و کوار استان فارس را در سال ۱۳۹۱منتشر نمودند.
همزمان با اخبار دستگیری و پیگرد نوکیشان مسیحی فعال در کلیساهای خانگی شیراز، خبر افزایش فشار و تنگ تر کردن فضا برای ایمانداران کلیساهای اسقفی آن شهر که کلیساهائی رسمی و ساختمانی هستند نیز منتشر شد.اکنون این کلیساها به شدت تحت فشار گذاشته شده اند که از پذیرش مراجعه کنندگان فارسی زبان خود داری کنند.
مقامات امنیتی جمهوری اسلامی از طریق اعمال کنترل شدید بر گروه های مسیحی و با تهدید و ارعاب نوکیشان مسیحی در صددند تا از ترویج و گسترش مسیحیت در داخل كشور جلوگیری کرده و بر همین اساس تاكنون بسیاری از مراکز وابسته به مسیحیان ایران منجمله کلیساهای ( فارسی زبان) را تعطیل و شماری از کسانی که به مسیحیت گرویده اند را بازداشت و برای آنان احکام سنگین زندان و تبعید صادر کرده اند.

۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه

اشعیا باب ۵۷ آیه ۱۵


   ۱۵ خدای‌ متعال‌ و مقدس‌ كه‌ تا ابد زنده‌ است‌، چنین‌ می‌گوید: «من‌ در مكان‌های‌ بلند و مقدس‌ ساكنم‌ و نیز در وجود كسی‌ كه‌ روحی‌ متواضع‌ و توبه‌كار دارد، تا دل‌ او را زنده‌ سازم‌ و نیروی‌ تازه‌ به‌ او بخشم‌.

اشعیا باب ۵۵ آیه ۶ تا ۷


   ۶ خداوند را مادامی‌ كه‌ یافت‌ می‌شود بطلبید، و مادامی‌ كه‌ نزدیك‌ است‌ او را بخوانید. ۷ ای‌ گناهكاران‌، از كارها و فكرهای‌ فاسد خود دست‌ بكشید و بسوی‌ خداوند بازگشت‌ كنید، زیرا او بسیار بخشنده‌ است‌ و بر شما رحم‌ خواهد كرد.

دوم تواریخ باب ۷ آیه ۱۴


   ۱۴ اگر قوم‌ من‌ كه‌ به‌ اسم‌ من‌ خوانده‌ می‌شوند فروتن‌ شده‌، دعا كنند و مرا بطلبند و از راه‌های‌ بد خویش‌ بازگشت‌ نمایند، آنگاه‌ ایشان‌ را از آسمان‌ اجابت‌ نموده‌، گناهانشان‌ را می‌بخشم‌ و سلامتی‌ را به‌ سرزمین‌ آنها باز می‌گردانم‌.

حوا مادر زندگان

کتاب‌مقدس از همان ابتدا ما را با خدای زنده روبرو می‌گرداند که بدون کمترین ابهامی دارای شخصیت است. این خالق مقتدر، بر هر آنچه خلق نموده حاکم است. او خود را مکشوف می‌سازد. صحبت می‌کند، فرمان می‌دهد، خلق می‌کند و بالاتر از همه با انسان‌ها عهد می‌بندد و با دمیدن روحش بر انسان به او موجودیت می‌بخشد. پس او خدایی دور نیست بلکه خدای است زنده و نزدیک.
این خدای زنده و نزدیک، زن را چگونه آفرید و زن و مرد امروزی از زندگی حوا چه می‌آموزند؟

زن به‌صورت خدا آفریده شد

در کتاب پیدایش ۱:‏۲۷-۲۸ چنین می‌خوانیم: «پس خدا آدم را به‌صورت خود آفرید. او را به‌صورت خدا آفرید. ایشان را نر و ماده آفرید و خدا ایشان را برکت داد و خدا بدیشان گفت: »بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید و در آن تسلط نمایید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همۀ حیواناتی که بر زمین می‌خزند، حکومت کنید.
با توجه به این آیات می‌بینیم که "حوا" به صورت خدا آفریده شد. هم زن و هم مرد در این کاملیت آفریده شدند، شبیه خدا.
کلام خدا انسان را چنین به تصویر می‌کشد: شبیه خدا و حاکم بر موجودات. پس انسان موجودی است اجتماعی که برای مشارکت خلق شده و لازم بود که این انسان مذکر و مؤنث خلق شود برای مشارکت با یکدیگر و با خالق خود.
زن (همچون مرد) موجودی اجتماعی است که برای مشارکت خلق شد.
در باب ۲ پیدایش، آیات ۲۱-۲۳ چنین می‌خوانیم: «خداوند خدا، خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت، و یکی از دنده‌هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد.»
از مفسر کتاب‌مقدس در دانشگاه الهیات نیوجرسی بنام هنری متیو چنین نقل شده است:
«خدا این استخوان را از پهلوی آدم گرفت، نزدیک بازوی او و نزدیک قلب او. نزدیک بازوی او که مرد از او محافظت کند و نزدیک قلب او که به او عشق بورزد و او را دوست بدارد. این استخوان از سر مرد گرفته نشد تا زن به او فرمانروایی کند و نه از پای او که مبادا او را پایمال کند.»
پس هدف خدا این بود که زن یار و یاور مرد باشد. دوست بدارد و دوست داشته شود. با وجودیکه می‌بینیم که خدا مرد را اول آفرید و زن را پس از او، با این‌حال زن را خلقت دست دوم بحساب نیاورد که چیزی کم‌تر برای او درنظر گرفته باشد بلکه همان روح را که در آدم دمید در زن هم دمید و به هر دو یک مأموریت داد. زیبایی کار خدا در این بود که زن را از جنس مرد آفرید؛ آنها می‌توانستند یکدیگر را درک کنند، با یکدیگر مصاحبت داشته باشند و مشترکاً مأموریت خدا را انجام دهند.
با وجود این‌که زن پس از مرد خلق شد اما در نقشۀ آفرینش خدا او جایگاه منحصر به فرد خود را داشت. در حقیقت همان‌طور که پولس در ۱ قرنتیان ۱۱:‏۱۱ و ۱۲ می‌گوید: «زن از مرد جدا نیست و مرد هم جدا از زن نیست در خداوند . زیرا چنانکه زن از مرد است همچنین مرد نیز به‌وسیلۀ زن، لیکن همه چیز از خدا.»

زن (همچو مرد) با ارادۀ آزاد آفریده شد. اما گناه ...

در باب ۳ پیدایش می‌بینیم که چگونه دشمن این خلقت در کمین بود و چگونه مصیبت گناه گریبان‌گیر انسان شد.
هنگامی که شیطان در قالب مار در صدد فریب زن بود، چه چیز باعث سقوط زن می‌شود؟ درست است که او نمی‌دانست مار همان "شیطان" است، ولی این را می‌دانست که او نیز مخلوق است. پس به‌جای این‌که خالقش را اطاعت کند از مخلوق اطاعت کرد. مخلوقی که تمام سعی‌اش این بود که غرور و تکبر زن را تقویت کند. و این زن بود که به آنچه خدا به او داده بود اکتفا نکرد و خواست که عارف‌تر و داناتر از خدا شود.
 متأسفانه بسیاری از مسیحیان بحث‌های زیادی را به این اختصاص داده‌اند که چگونه زن باعث ورود گناه به جهان شد و او بود که باعث لغزش مرد شد. این مباحث نه تنها درد و مصیبت گناه را کم نمی‌کند بلکه برعکس وسیله‌ای برای تحقیر زنان شده است و بر این نکته نیز سرپوش می‌گذارد که ضعف زن در پیروی از مخلوق به‌جای خالق، درست همان ضعف مرد بود.
شاید مرد در زمان صحبت مار با زن در آن‌جا بود چون می‌بینیم که در این مکالمات ضمیر جمع بکار می‌رود اما شاید هم آن‌جا نبود و زن و مردی که برای مشارکت با هم ساخته شده بودند در مقابل وسوسه و شرایط دشوار، خود را تنها می‌بینند. اما حقیقت امر در این است که مرد هم تحت فشار و جبر نبود او حق انتخاب داشت ولی آدم هم به‌جای این‌که از خالق پیروی کند، مخلوق را پیروی کرد. پس در گناه افتادن به جنسیت بستگی ندارد. خالق به هر دوی آنها آموخت که بطرف شرارت نروند و او را پیروی کنند ولی آنها با نااطاعتی، خدا را از جایگاه اول زندگی خود پایین کشیدند و خواستۀ خود را جایگزین کردند و به این ترتیب بدبختی و مصیبت گریبانگیر آنان شد.
اما یکی از نتایج گناه در رابطۀ زن و مرد چه بود؟ این دو که با هم دوست و یار و یاور بودند اکنون دیگر اعتماد بین آنها از هم گسسته شده بود و مرد بجای این‌که زن را معاونی موافق خود ببیند همواره در پی این بود که برتری خود را به زن ثابت کند و بر زن خود ریاست و حکومت کند.
در پی گناه، مرگ و سختی و الم وارد جهان شد و طبیعتاً "زن" هم از درگیری با این درد و رنج مستثنی نبود.
اما با وجود گناه "حوا" و شکست‌ها و رنج‌های زندگیش از این زن چه می‌توان آموخت؟

"حوا" زنی بود که به‌کار خدا در زندگیش معترف بود

در پیدایش باب چهارم آیه ۱ می‌خوانیم که هنگامی که حوا قائن را به‌دنیا می‌آورد با نامی که برای او انتخاب می‌کند به‌کار خدا در زندگیش اعتراف و اقرار می‌کند: "مردی از یهوه حاصل نمودم". در حقیقت حوا می‌دانست که با وجود همه قصورات و بی‌وفایی‌هایش خدا او را ترک نکرده و حیات و زندگی خود و فرزندش را مدیون خدا می‌دانست.
 کمبود‌های روحانی حوا هر چه بود دید او را از قدرت خداوندش باز نداشت و شاید بتوان به جرأت گفت که حوا با تجربه روحانی منفی‌ای که داشت درس‌های مثبتی آموخت.
او یاد گرفت که در ضعف‌های اوست که قدرت خدا نشان داده می‌شود و به‌جای این‌که به گذشته بچسبد و دائم به قصوراتش فکر کند، به اعمال و کار‌های خدایی فکر کند که نقشه‌هایش با شکست مواجه نمی‌شود و در زندگی شکست خورده او هم هنوز مشغول کار است.

"حوا" به فیض خدا ایمان داشت

هنگامی که حوا شیث را به دنیا می‌آورد می‌گوید: «خدا نسلی دیگر به من قرار داد به عوض هابیل که قائن او را کشت» (پیدایش ۴:‏۲۵). برای یک مادر مصیبتی بزرگ‌تر از این وجود ندارد که مرگ فرزندش را ببیند و حتماً حوا هم از این قائده مستثنی نبود اما درد او از یک مادر داغدیده عمیق‌تر بود چرا که یک فرزندش قاتل فرزند دیگرش بود! یک مادر چطور می‌تواند این را تحمل کند؟ تلخی و کلافگی و غصه چه آسان می‌تواند در وجود این زن رخنه کند به‌طوریکه جز مرگ چیزی او را راحت نکند! اما حوا آموخته بود که فیض خداست که در مصیبت‌ها او را بلند می‌کند. او یاد گرفته بود که فیض خدا در بحبوحه مسائل پیچیده زندگی و مصیبت‌ها، شکست‌ها و حتی گناهان راهی برای رهایی و نجات و محبت باز می‌کند.
معنی اسم شیث یعنی "عطا شده". حوا یاد گرفته بود که "عطای" خدا می‌تواند در بطن مشکلات و سختی‌ها و مصیبت‌ها او را تسلی دهد و باعث شود که به‌جای نگریستن بر گذشته به آینده‌ای که خدا عطا کرده چشم بدوزد.
باشد که زن و مرد امروزی بتواند از فراز و نشیب‌های زندگی روحانی حوا درس‌ها بیاموزد و غفلت‌ها و قصوراتش نه تنها وسیله سقوط روحانی او نگردند بلکه اعتماد و توکل او را به‌کار خدا و فیض عظیم او بیش‌تر سازد.

نیکلاس قدیس پاپانوئل



 

(۲۷۰-‏۳۴۰ م.)

با نزدیک شدن ایام فرخندۀ کریسمس، بی‌مناسبت نیست بررسی شخصیت برجسته این شماره را به نیکلاس قدیس اختصاص دهیم که امروزه وی را به پاپانوئل می‌شناسند. در مقالۀ حاضر خواهیم دید در پس این چهرۀ محبوب کودکان، چه سرگذشتی نهفته است.
پاپانوئل، سانتا کلاز، یا به‌قول انگلیسی‌ها Father Christmas، در اصل عنوان شخصی است به‌نام نیکلاس که احتمالاً در قرن چهارم میلادی می‌زیسته و اسقف شهر میرا (Myra) در آسیای صغیر یا ترکیۀ امروزی بوده است. در مورد جزئیات زندگی او اطلاعات موثقی در دست نیست. ظاهراً در شهر بندری "پاتارا‌" (Patara) واقع در لیسیا یا "لیکیه" (Lycia) (رج. اعمال رسولان ۲۷:‏۵و۶) که مکانی است در ترکیۀ امروزی، از پدر و مادری ثروتمند و خداترس زاده شد.
در کودکی والدین خود را از دست داد، اما تحت تأثیر زهد و تقوای آنان زندگی خداپسندانه‌ای در پیش گرفت، صومعه‌نشین شد، و ثروت خانوادگی را صرف کمک به نیازمندان، بویژه دستگیری از کودکان فقیر و بی‌سرپرست کرد. در جوانی سفری به فلسطین و مصر کرد، اما پس از چندی دوباره به لیسیا بازگشت و در سن سی‌سالگی، اسقف آن‌جا شد. او همه جا به مهربانی و گشاده‌دستی شهره بود، و برای کودکان و فقرا معجزه می‌کرد. می‌گویند برای سه دختر فقیر که پدرشان از فرط تنگدستی نمی‌توانست برای آنها جهاز عروسی فراهم کند و در آستانۀ روسپی‌گری بودند، مخفیانه از دودکش منزل کیسه‌هایی پر از طلا پایین فرستاد و بدین ترتیب باعث شد بتوانند ازدواج کنند. نیز می‌گویند سه کودک را که قصابی سنگدل سرهای‌شان را از تن جدا کرده بود، دوباره زنده کرد.
 
 
نیکلاس با آغاز جفاهای دیوکلیتیان امپراتور بت‌پرست روم به زندان افتاد و به خاطر ایمانش به مسیح شکنجه شد. اما با روی کار آمدن کنستانتین امپراتور مسیحی، از زندان آزاد گردید و هم‌چون تمام دیگر کسانی که در دوران جفا ایمان خود را انکار نکردند، قدیس شناخته شد. او ظاهراً در اولین شورای نیقیه به سال ۳۲۵ شرکت داشت. نیکلاس در ششم دسامبر سال ۳۴۰ چشم از جهان فرو بست. آوازۀ او و وصف معجزات و نیکویی‌هایش بزودی در همه جا پیچید و مقبره‌اش تا قرن شش به‌صورت زیارت‌گاهی مهم درآمد. در سال ۱۰۸۷، دریانوردان یا تجار ایتالیایی آنچه را ظاهراً بقایای جسد نیکلاس بود از میرا دزدیدند و با خود به شهر بندری "بری" (Bari) در جنوب ایتالیا بردند و در کلیسای عظیم سنت نیکلا که به افتخار او بنا کرده بودند، بخاک سپردند. با ورود پیکر نیکلاس به ایتالیا، آوازۀ وی به‌سرعت در تمام اروپا پیچید و شهر "بری" بزودی به یکی از مراکز مهم زیارتی در اروپا تبدیل شد.
مردم از نقاط مختلف اروپا به زیارت این قدیس می‌آمدند و در بازگشت، ‌سرگذشت زندگی او را برای مردم کشور خود نقل می‌کردند و به فراخور سلیقۀ هم‌وطنان‌شان بدان شاخ و برگ می‌دادند. بدین ترتیب نیکلاس قدیس و شرح نیکویی‌های او جزئی از زندگی اروپاییان شد و یاد او را در اکثر کشورهای اروپایی گرامی ‌داشتند. در قرن دوازده، سالگرد درگذشت او یعنی ششم دسامبر رسماً در کشورهای آلمان، فرانسه و هلند به‌عنوان روز نیکلاس قدیس نام‌گذاری شد. مردم در چنین روزی به هم هدیه می‌دادند و از فقرا دستگیری می‌کردند. در قرون وسطی، نیکلاس قدیس را حامی کودکان، دوشیزگان، دست‌اندرکاران امور خیریه، دریانوردان و تجار می‌دانستند. کشورهایی چون یونان و روسیه، و شهرهایی چون مسکو او را به‌عنوان قدیس حامی خود ارج ‌می‌نهادند، و هزاران کلیسا در نقاط مختلف اروپا به افتخار او بنا شد. نیز معجزات این قدیس یکی از درون‌مایه‌های اصلی آثار هنری قرون وسطی را تشکیل می‌داد.
و اما با ظهور نهضت اصلاحات و قبیح دانسته شدن پرستش قدیسین، سنّت تکریم نیکلاس قدیس در تمام کشورهای پروتستان اروپا برچیده شد، مگر در هلند که سنت نیکلاس (Saint Nicholas) یا به زبان هلندی سینترکلاس (Sinterklass) را کماکان گرامی داشتند. در قرن هفده، هلندی‌هایی که به "آمستردام جدید" (نیویورک امروزی) مهاجرت کردند، این سنّت را با خود به دنیای جدید بردند و "سینترکلاس" را با جادوگری افسانه‌ای که در قصه‌های اقوام شمال اروپا (اقوام نوردیک) به کودکان خوب جایزه می‌داد و کودکان بازیگوش را تنبیه می‌کرد، درآمیختند. حاصل، ظهور پیرمردی مهربان و قدیس‌منش بود که امریکاییان وی را سانتا کلاز (Santa Claus) تلفظ می‌کردند، و در ایام کریسمس به کودکان خوب هدیه می‌داد.
در کشورهای اروپایی نیز همین جنبۀ اخیر پاپانوئل بود که بیش‌تر مورد تأکید قرار گرفت. سانتا یا پاپانوئل در هر کشور به شکلی متفاوت حوالی کریسمس از راه می‌رسید و برای بچه‌های خوب هدیه می‌آورد. در هلند روز ۶ دسامبر با کشتی از راه می‌رسید و دفتر بزرگی در دست داشت که در آن نوشته شده بود کودکان هلندی در سال گذشته چگونه رفتار کرده‌اند.
 
 
کودکان خوب از او هدیه می‌گرفتند، اما کودکان بد را دستیارش "پیتر سیاه" با خود می‌برد. در آلمان، پاپانوئل دستیاری داشت که همه ساله با کیسه‌ای بر دوش و چوبی در دست از راه می‌رسید. از داخل کیسه به کودکان خوب هدیه می‌داد، اما کودکان بد را به چوب می‌زد.
در سوییس، او را همسری بود لوسی نام که به دختران هدیه می‌داد و پاپانوئل به پسرها. در ایتالیا، پاپانوئل یا La Befana در روز ششم ژانویه (Epiphany) سیاه‌پوش می‌آمد و برای بچه‌ها هدیه می‌آورد. در انگلیس سوار بر الاغی سفید می‌آمد، و در امریکای شمالی سوار بر سورتمه‌ای که هشت گوزن آن را می‌کشیدند.
و اما پاپانوئلی را که امروز می‌شناسیم، مدیون نقاش امریکایی هستیم بنام هدون ساندبلوم (Haddon Sundblom). او پاپانوئل را برای شرکت کوکاکولا به‌صورت پیرمردی ترسیم کرد فربه و خندان، با محاسن بلند سفید، شنل قرمز و کفش‌هایی چرمین، که کوله‌پشتی پر از اسباب‌بازی بر دوش داشت. این تصویر که تقریباً به‌مدت سی و پنج سال، یعنی از سال ۱۹۳۱ تا ۱۹۶۴، همه ساله در ایام کریسمس در آگهی‌های تبلیغاتی کوکاکولا به چشم می‌خورد، رفته‌رفته به‌عنوان تصویر ثابت پاپانوئل در اذهان ثبت شد و پاپانوئلی نیز که امروزه بر کارت‌های تبریک کریسمس خودنمایی می‌کند، از همین آگهی کوکاکولا الهام گرفته شده است.
بدین‌ترتیب می‌بینیم که چطور قدیس نیکوکار قرن چهارم که به‌خاطر ایمان به مسیح مدت‌های مدید در سیاه‌چال‌های دیوکلیتیان به‌سر برد و شکنجه شد، به مرور ایام جای خود را به پیرمرد قرمزپوش فربه و خندانی داد که لمیده بر سورتمه یا سوار بر الاغ، همه ساله در ایام جشن و سرور میلاد مسیح از راه می‌رسد و محبوب بچه‌ها است.
و بی‌گمان به‌خاطر همان شکنجه‌ها، فداکاری‌ها، و از خود گذشتگی‌ها بود که نیکلاس قدیس حال چنین شاد و خندان است و محبوب همگان؛ یادش گرامی.

جان هارپر و کشتی تایتانیک‌


 

داستانی تکان‌دهنده از ایمانی لغزش‌ناپذیر

در تاریخ ۱۵ آوریل ۱۹۱۲ کشتی عظیم‌الجثه تایتانیک در اقیانوس اطلس شمالی پس از برخورد با کوه یخی به زیر آب فرو رفت و با خود ۱۵۱۷ نفر را هلاک نمود. مدرن‌ترین و بزرگترین کشتی آن زمان غرق شد و در حقیقت ناتوانی و شکست بشریت را به جهان یادآوری کرد. ولی باید گفت که چیزهای بیشتری از تنها یک فاجعه تاریخی صرف در مورد تایتانیک وجود دارد. داستانی که از یک مبشر قهرمان و یک ایمان لرزش‌ناپذیر حکایتی تکان‌دهنده دارد.
"جان هارپر" مبشری از شهر گلاسکو در اسکاتلند یکی از واعظان پرشور و پر از روح و سرشناس در تمامی بریتانیا بود که با موعظه‌های آتشین خود تعداد زیادی را بسوی مسیح جلب نموده بود. کشیش هارپر در سال ۱۹۱۲ دعوتی از کلیسای مودی در شیکاگو دریافت نمود تا در آمریکا سخنرانی کند. در تاریخ ۱۱ آوریل ۱۹۱۲ جان هارپر به مقصد آمریکا پا به کشتی تایتانیک نهاد.
تعداد زیادی از ثروتمندترین و سرشناس‌ترین مردم دنیا در این کشتی سوار شده بودند و بیشترین موضوع صحبت این سرنشینان متمول تجارت‌، اقتصاد و مسائل مالی بود. اما این مبشر بیصبرانه در هر فرصتی که می‌یافت در مورد محبت عیسی مسیح با دیگران سخن می‌گفت‌. در ساعاتی که این کشتی بسوی یک فاجعه پیش می‌رفت نجات‌یافتگان هارپر را دیده‌اند که با چه شور و حرارتی مانند یک مرد ایمان با سخنانی ملایم و پر از محبت مسیح و نجات او را با مردم در میان می‌نهاد.
در شب ۱۴ آوریل سرنشینان در حال رقص و پایکوبی بودند و عده‌ای نیز در حال بازی با کارت دور میزها نشسته بودند. در اینحال جان هارپر دخترش را به سوی تختخواب برد و برای او دعا نمود تا بخوابد. در ساعت ۴۰/۱۱ بود که کشتی با کوه یخ برخورد نمود. کشتی غیرقابل غرق در هم شکسته شد در حالیکه مردم هنوز به‌خاطر ناباوری و عدم اطلاع از جدی بودن موضوع همچنان در لذتهای خود غرق بودند. تا اینکه با اعلام عده‌ای از خدمه‌های کشتی مردم متوجه جدی شدن موضوع شدند و آنجا بود که فاجعه اتفاق افتاد.
همه چیز بسرعت پیش می‌رفت‌. ولی عکس‌العمل جان هارپر نمونه‌ای از یک ایمان خستگی‌ناپذیر را به نمایش گذاشت‌. هارپر دختر خود را بیدار نمود، او را در پتو پیچید و از اتاق که در حال پر شدن آب بود بیرون برد. آنگاه او را به روی عرشه کشتی برد و پس از اینکه او را بوسید به قایق نجات شماره ۱۱ سپرد در حالی که این حقیقت تلخ را می‌دانست که هیچگاه دیگر دختر خود را نخواهد دید.
آنگاه هارپر تنها جلیقه نجات خود را به یکی از سرنشینان داد و هر گونه شانس را برای نجات خود از بین برد. از کسانی که از این حادثه جان سالم بدر برده‌اند نقل شده است که او فریاد می‌کشید که "زنان‌، کودکان و افراد نجات‌نیافته به قایق‌ها سوار شوند." او در آنجا می‌دانست که چیزی مهمتر از نجات‌یافتن از آن کشتی وجود دارد. او می‌دانست که افرادی وجود دارند که برای رویارویی با ابدیت هنوز خود را آماده نکرده‌اند.
در حالیکه صدای فریاد و ناله از گوشه و کنار به گوش می‌رسید هارپر نگاه خود را روی همان هدفی که خدا به او داده بود متمرکز کرده بود. شاهدان دیده‌اند که او در عرشه بر روی زانوها خم شده بود و در حالیکه توسط مردم و حشتزده و هراسان احاطه شده بود برای نجات آنان دعا می‌نمود.
در ساعت ۴۰/۲ دقیقه کشتی تایتانیک به عمق آبهای سرد اقیانوس فرو رفت و از خود دودهایی ساطع نمود و حدود هزار نفر و منجمله هارپر را بسوی آبهای سرد پرتاب نمود. او سعی کرد که در آخرین لحظات تکه‌پاره‌هایی را از کشتی پیدا کند و در حالیکه خود را به آن چسپانده بود به انسان‌هایی که هنوز روی آب بودند درخواست می‌نمود که ایمان خود را به عیسی مسیح اعتراف کنند. در حالیکه زمان مرگ زمانی است که انسانها را متوجه پوچی دارایی و ثروت می‌سازد، هدف صید انسانها برای عیسی مسیح به حیاتی‌ترین موضوع زندگی جان هارپر تبدیل شد.
هارپر در میان آبهای متلاطم سعی می‌کرد به انسانها نزدیک شود و با آنها صحبت کند. سؤال او این بود: آیا نجات یافته‌اید؟ و اگر سوأل برای آنان قابل فهم نبود فوراً انجیل عیسی را برای آنان توضیح می‌داد.
دقایقی بعد این مبشر بزرگ نیز به زیر آب فرو رفت‌. اما این مرد خستگی‌ناپذیر تا هنگام مرگ لحظه‌ای از تلاش برای صید جانهای گمشده فروگذار نکرد.
یکی از اشخاص این را بیاد دارد "من یکی از نجات‌یافتگان تایتانیک هستم‌. از تعداد افرادی که در آب افتاده بوند من و پنج نفر دیگر توسط گروه نجات از فاجعه جان سالم بدر بردیم‌. از تمامی صدها مردمی که آنجا بودند و در آب سرد و تاریک دست و پا می‌زدند صدای فریادها در گوشم زمزمه می‌کرد که ناگهان دیدم شخصی به کنار من رسید و گفت‌: آیا جان تو نجات یافته است‌؟ آنگاه او را شنیدم که با فریاد رو به دیگران این سؤال را مطرح نمود و لحظاتی بعد همگی به زیر آب فرو رفتند. در آن شب تاریخی در حالیکه در میان آبها در تنهایی دست و پا می‌زدم فریاد برآوردم که مسیح مرا نجات بده‌. من آخرین صید جان هارپر هستم‌"...

مشکل بخشیدن‌


 
«نسبت به هم مهربان و دلسوز باشید و یکدیگر را ببخشید همانطور که خدا نیز شما را بخاطر مسیح بخشیده است‌» (افسسیان ۴:‏۳۲).

تصمیم بگیریم که ببخشیم‌

نبخشیدن یکی از جاهایی است که شیطان در زندگی روحانی ما از آن به بهترین نحو استفاده می‌کند. کتاب‌مقدس در این مورد اخطار داده و ما را تشویق می‌کند که دیگران را ببخشیم تا بدین ترتیب شیطان نتواند از ما سوءاستفاده کند (دوم قرنتیان‌ ۲:‏۱۰ و ۱۱).
خدا از ما می‌خواهد که دیگران را از دل ببخشیم و گر نه ما را بدست شکنجه‌گران خواهد سپرد (متی‌ ۱۸:‏۳۴ و ۳۵). بخشیدن دیگران بخاطر نفعی است که خود ما بیشتر از آن بهره‌مند می‌شویم تا دیگران‌! زمانی که دیگران را می‌بخشیم‌، خود ما آزاد می‌گردیم‌.
فراموش کردن شاید نتیجه‌ای از بخشیدن باشد ولی به هیچوجه نمی‌تواند خود بخشیدن باشد. زمانی که ما گذشته را بیرون کشیده و از آن به ضد دیگران استفاده می‌کنیم یعنی اینکه آنها را نبخشیده‌ایم‌.
چرا بخشیدن در آزادی ما اینقدر مهم است‌؟ بخاطر صلیب‌. خدا آنچه را که سزاوار آن بودیم به ما نداد. خدا آنچه را که به آن احتیاج داشتیم به ما عطا کرد، آنهم بر اساس رحمت خود.« ما را لازم است که مانند پدر آسمانی خود رحیم و دلسوز باشیم» (لوقا ۶:‏۳۶). ما باید چنانکه خود بخشیده شده‌ایم‌، ببخشیم‌.
بخشیدن فراموش کردن نیست‌. بسیاری از مردم تلاش می‌کنند که فراموش کنند ولی در عمل می‌بینند که قادر به انجام اینکار نیستند. خدا در کلام خود می‌فرماید که «...گناهانشان را دیگر بیاد نخواهم آورد» (عبرانیان ۱۰:‏۱۷)، ولی خدا که آگاه و عالم بر همه چیز است‌، چطور می‌تواند فراموش کند؟ عبارت «گناهانشان را دیگر بیاد نخواهم آورد» به این معنی است که خدا دیگر از گذشته جهت محکوم کردن ما استفاده نخواهد کرد (مزمور ۱۰۳:‏۱۲). فراموش کردن شاید نتیجه‌ای از بخشیدن باشد ولی به هیچوجه نمی‌تواند خود بخشیدن باشد. زمانی که ما گذشته را بیرون کشیده و از آن به ضد دیگران استفاده می‌کنیم‌، به این معنی است که آنها را نبخشیده‌ایم‌.
بخشیدن انتخابی است که در زندگی با آن روبرو می‌گردیم و آنجاست که خواست و اراده ما دچار بحران می‌گردد. ما تصمیم بر این می‌گیریم که با ناراحتی و تنفری که در مورد فرد دیگری در ما هست‌، روبرو شویم تا بتوانیم او را از دل ببخشیم‌. از آنجا که خدا هم از ما انجام این امر را می‌طلبد، پس این امر چیزی است که انجام آن در قدرت ما هست‌، زیرا خدا چیزی از ما نخواهد خواست اگر بداند که انجام آن در قدرت ما نیست‌. ولی بخشیدن دیگران برای ما امری بسیار مشکل می‌نماید زیرا با آن مفهومی که از عدالت در ذهن ما هست منافات دارد.
ما بخاطر آن کار غلطی که نسبت به ما انجام شده‌، بیشتر طالب تلافی و انتقام هستیم‌. ولی خدا به ما امر کرده است که نباید به دنبال انتقام باشیم (رومیان ۱۲:‏۱۹)، و وقتی این فرمان خدا را می‌شنویم‌، صدای اعتراض ما بلند می‌شود: «آخه چرا؟ چرا بگذارم از دستم قصر در رود؟». او از دست شما قصر در می‌رود ولی از دست خدا نمی‌تواند. خدا با او به انصاف و عدالت معامله خواهد کرد؛ چیزی که ما بهیچوجه قادر به انجام آن نیستیم‌.
اگر ما آنهایی را که نسبت به ما خطا کرده‌اند، از قلاب خود رها نکنیم‌، خود ما به قلاب آنها و قلاب گذشته گرفتار خواهیم بود که آن هم یعنی اینکه دائم در رنج و عذاب زندگی کنیم‌. باید به این عذاب پایان داد. باید دیگران را از قلاب خود رها کنیم‌. ما دیگران را بخاطر خود آنها نمی‌بخشیم بلکه بخاطر شخص خودمان می‌بخشیم‌. احتیاج شما بـه شما به بخشیدن دیگران مطلبی نیست که صرفاً بین شما و دیگران باشد، بلکه مطلبی است که بین شما و خداست‌.

بهای بخشیدن‌

«برادرتان را از ته دل ببخشید!» (متی ۱۸:‏۳۵).
بخشیدن یعنی اینکه انسان می‌پذیرد که با نتایج گناه شخصی دیگر در زندگی خود زندگی کند. بخشیدن بها دارد. این ما هستیم که با بخشیدن خطا و بدی‌ای که نسبت به ما صورت گرفته است‌، بهای آن را می‌پردازیم‌. ولی باید دانست چه ببخشیم و چه نبخشیم در هر حال با نتایج این خطا و بدی در زندگی خود زندگی خواهیم کرد. تنها چیزی که اینجا برای ما باقی می‌ماند، این است که آن را یا در اسارت تلخی و دلخوری انجام دهیم و یا در آزادی ناشی از بخشش‌. عیسی‌مسیح ما را بدین شیوه بخشید؛ او نتایج گناه ما را خود بگردن گرفت‌. بخشش حقیقی همیشه بها می‌طلبد، زیرا هیچ کس نمی‌تواند حقیقتاً ببخشد اگر جزا و مکافات خطا و گناه شخص دیگر را متحمل نگردد.
پس چرا دیگر ببخشیم‌؟ برای اینکه مسیح ما را بخشید. خدای پدر «بار گناه ما را بر دوش مسیح بیگناه گذاشت تا ما بعنوان پیروان او، آنطور که مورد پسند خداست‌، نیک و عادل شویم‌» (دوم قرنتیان ۵:‏۲۱).
پس عدالت چه می‌شود؟ صلیب مسیح است که این بخشش را هم از نظر قانونی و هم از نظر اخلاقی کاری صحیح می‌نماید. «مسیح مُرد تا قدرت گناه را یک بار برای همیشه در هم بکوبد» (رومیان ۶:‏۱۰).
بخشش حقیقی همیشه بها می‌طلبد، زیرا هیچ کس نمی‌تواند حقیقتاً ببخشد اگر جزا و مکافات خطا و گناه شخص دیگر را متحمل نگردد. عیسی مسیح ما را به این شیوه بخشید چطور از دل ببخشید؟ اول قبول کنید که دلخوری و تنفر در شما هست‌. اگر بخشیدن شما طوری باشد که عذاب این دلخوری و نفرت را در شما از بین نبرد، کاری ناقص خواهد بود. ما مسیحیان اغلب در این مورد خود را گول می‌زنیم رنج ناشی از دلخوری و نفرت در ما هست‌، ولی دائم آن را انکار کرده قبول نمی‌نماییم‌. اجازه دهید که خدا سرپوش از روی این رنجی که می‌کشید بردارد تا بتواند آن را در زندگی شما شفا دهد. تا سرپوش برداشته نشود، شفا هم شروع نخواهد شد.
از خدا بخواهید که آنهایی که احتیاج به بخشیدن‌شان دارید، به ذهن شما بیاورد. فهرستی از کسانی که به نحوی موجب ناراحتی شما شده‌اند، درست کنید. از آنجا که خدا با فیض خود آنها را بخشیده است‌، شما هم می‌توانید آنها را ببخشید. برای هر فرد مذکور در لیست به حضور خدا دعا کنید: «خداوندا فلانی را برای فلان خطا می‌بخشم‌». در دعاهایتان آنقدر به این مطلب ادامه دهید تا زمانی که بتوانید با اطمینان بگویید که رنج خطایی که آنها به زندگی شما ریخته‌اند، از بین رفته است‌. در این باره سعی نکنید که به نحوی دلیلی برای رفتار ناهنجار کسی که شما را آزرده است بتراشید و آن را منطقی جلوه دهید. بخشش بیشتر با رنجی که شما می‌کشید سروکار دارد تا رفتار ناهنجار فرد دیگر.
بیاد داشته باشید که احساسات منفی در شما در طول زمان جای خود را به احساساتی مثبت خواهد داد. آزادسازی خود از بند و اسارت گذشته امری است بسیار مهم و حیاتی‌.